» » » تشرف به محضر امام عصر عجله الله فرجه الرشریف

 
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ

تشرف به محضر امام عصر عجله الله فرجه الرشریف

نویسنده: admin | تاریخ: 10 خرداد 1393

تشرف به محضر امام عصر عجله الله فرجه الرشریف
 

گم شده ای در مشعر

عاید متعبد و متقى، صالح جناب حاج سید محمد كسائى فرمود:

در ایامى كه به سفر حج رفته بودیم، در میانه راه مشعر به منا، كاروانم را در حالى گم كردم كه هیچ ماشینى حاضر نبود مرا سوار كند. پس با زحمت فراوان و با پاهایى مجروح خود را به صحراى منا رساندم، در آن آفتاب گرم و سوزان كه عطش سخت مرا آزار مى داد، بزرگترین مشكل من، پیدا كردن خیمه كاروان مرحوم حاج مهدى مغازه اى بود. پس به ناچار با ناامیدى هر چه تمام تر تا بعد از اذان ظهر همان روز در میان خیمه هاى صحراى منا مى گردیدم، تا شاید خیمه او را بیابم، ولى هر چه جستجویم بیشتر مى شد، از خیمه مذكور كمتر نشانه اى یافتم، پس با نگرانى شدید و اضطرار روحى رو به سوى قبر امام حسین(علیه السلام) سلامى دادم و از او نجات خویش را خواستم .

ناگاه دیدم مردى دست به شانه ام زده و فرمود: خیمه آقاى حاج مهدى مغازه اى را مى خواهى، دنبالم بیا!

من نیز بدون معطلى به دنبالش راه افتاده و چند قدمى بیشتر نرفته بودم كه به خیمه مورد نظر رسیده، پس وارد خیمه شده، آنگاه بیرون آمدم، تا از آن مرد تشكر كنم، ولى هر چه خود و دوستانم جستجو كردیم، نشانه اى نیافتند. پس فهمیدم كه آن مرد شخص حضرت بقیة الله (عجل الله تعالى فرجه الشریف) و یا یكى از صحابى وى بوده: كه چنین به فریادم رسید.

 

 

گمشدگان قمی

مرحوم آیة الله شیخ مرتضى حائرى به نقل از رفیق با سابقه، صالح و راستگویشان آقاى حاج حسین خان ضیائى بیگدلى فرمود:

در سال هاى اخیر روزى با تعدادى از زنان و دوستان قمى عازم سفر حج شدیم، نام یكى از آنان اكبرخان بود. پس از رسیدن به مكه و فرا رسیدن ایام حج، در شبى كه از عرفات عازم مشعرالحرام بودیم؛ حاجیان پس از رسیدن به مشعر، سخت خسته شده و در آن بیابان بدون چراغ بساطى را پهن كرده تا استراحت كنند، ولى نیاز به آب، ما را وادار كرد تا اكبرخان را نزد خانم ها گذاشته و با بقیه دوستان به سوى عرفات بازگشته تا از شیر آب كه نزدیك صحراى عرفات بود، آب برداشته و باز گردیم .

پس از طى مسیرى حدود 7 كیلومتر و برداشتن آب مورد نیاز، در راه بازگشت، به دلیل خاموشى چراغها، راه را گم كردیم . هر چه اكبرخان را صدا زدیم، كسى را نیافتیم، پس خسته و درمانده شدیم و به حالت اضطراب تمام، دقایقى چند را گذراندیم، ناگهان سه نفر، سوار بر اسب را دیدیم كه قبایى بر تن پوشیده و شالى به كمر بسته، كلاه نمدى خاص قمى ها را بر سر داشتند، یكى از آنان كه نورانیت بیشترى داشت، رو به ما كرده و فرمود: قمى ها را مى خواهید؟

با خوشحالى و حیرت گفتیم: آرى!

پس تپه اى بسیار نزدیك را نشانمان داد و فرمود: از این تپه بالا بروید و صدا بزنید، همانطرف تپه هستند!

پس بدون توجه مجدد به آن اسب سواران، با عجله به سوى تپه دویدیم و پس از رسیدن به تپه و بالا رفتن از آن اكبرخان را صدا زدیم، او جوابمان داد، خیالمان راحت شد! ولى ناگهان از خود پرسیدیم: آن اسب سواران چه كسانى بودند در آن صحرایى كه بجز اتومبیل وسیله نقلیه دیگرى نبود، این اسب سواران چه كردند؟ چرا آنان در حال احرام نبودند؟ از كجا مى دانستند كه ما قمى هستیم و به دنبال گروه خویش مى گردیم و چرا آنان لباس ‍قدیم الایام قمى ها را پوشیده و از كت و شلوار! استفاده نمى كردند؟!

در این موقع متوجه شدیم كه آنان از دستگاه غیب الهى بوده اند كه در مواقع خطر و یا اضطرار، به قدرت ولایت تكوینى به فریاد مردمان مى رسند!


 

 

دیدن امام عصر(عج) در حرم امام

 

حسین علیه السلام


جناب حجة الاسلام سید محمد آل طه از مرحوم حاج میرزا على محدث زاده (21) و او نیز به نقل از مرحوم حاج محقق چنین بیان فرمود كه: روزى در ایام سفر به كربلا، به هنگام تشرف به حرم، ملتمسانه از آن حضرت فقط تقاضاى دیدار امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) را نمودم. در همان لحظه، ناگهان متوجه شدم كه به محازات قبر حضرت على اكبر-علیه السلام- مردى بلند قامت، در حالى كه چفیه اى عربى بر سر دارد، نشسته است، در حالى كه مردى دیگر با فاصله اى به اندازه نیم قدم به احترام در كنارش حضور دارد.

در اولین نگاه بر چهره زیبا و پر هیبت آن مرد، متوجه شدم كه او كسى جز وجود مبارك امام زمان -علیه السلام- نیست، از این جهت براى بوسیدن و در آغوش انداختن خود، قصد كردم كه كه به جلو حركت نمایم، ولى در كمال تعجب دیدم كه قدرت كوچكترین حركتى را ندارم. پس به ناچار دقایقى چند به دیدار حضرتش ایستادم .

نه وصلت دیده بودم كاشكى اى گل نه هجرانت
كه جانم در جوانى سوخت اى جانم به قربانت
تـحمـل گـفتى و مـنهم كـه كـردم سـال ها، اما
چـقـدر آخــر تـحـمـل، بـلكه یـادت رفت پیمانت

  

 در همان لحظه به دلیل رد شدن بسیارى از زائران حرم امام حسین-علیه السلام- از كنار آن حضرت، به ذهنم خطور كرد كه


آیا تنها من توفیق دیدن مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف) را دارم یا آن كه دیگران نیز آن حضرت را دیده، ولى نمى شناسند؟ از این جهت از فردى كه كنارم ایستاده بودم، پرسیدم: آیا شما چنین آقایى را با این مشخصات در حرم مى بینید؟

با نگاه متعجبانه و منفى آن مرد! دریافتم كه این تنها منم كه توفیق دیدارش را یافته ام، پس با عشق فراوان بر او حریصانه مى نگریستم، تا شاید غم سال ها دورى را با لحظاتى شیرین جبران نمایم .

پس از مدتى آن حضرت به همراهى یارشان از جاى برخاسته و از حرم خارج شدند، در همان لحظه قدرت حركت خویش را بازیافتم، پس ‍ به دنبالشان دویدم، ولى اثرى از آنان نیافتم!

 

بـاز آى ساقـیـا كـه هـواخـواه خـدمـتـم
مـشتـاق بـندگى و دعاگوى دولتم
ز انجا كه فیض جام سعادت فروغ تست
بیرون شدى نماى و ظلمات حیرتم
هر چنـد غـرق بـحـر گنـاهم ز صد جهت

تـا آشنـاى عشق ز اهـل رحـمـتم

        

مرحوم محدث زاده اضافه مى فرمود:

از آن روز به بعد مرحوم محقق حالات معنوى عجیبى داشت كه ما به حالات وى سخت غبطه مى خوردیم.

 

 

 

فتوای امام زمان(عج)

آیة الله حاج شیخ مرتضى حائرى به نقل از مرد صالح و فقیه روشن‎ضمیر، مرحوم آقاى حاج حسین حائرى فشاركى فرمود:

میرزاى شیرازى قبل از صدور فتواى تاریخى‎اش، تعدادى از فضلاء و اصحاب فاضل خویش را جمع و با آنان پیرامون حكم تنباكو و لوازم و عوارض پیش بینى شده و نشده آن به بحث نشست . یكى از شاگردان مبرز وى، ماموریت داشت كه خلاصه مطالب را تنظیم و به مرحوم میرزاى شیرازى بدهد، تا او آن مباحث مطرح شده را در كمال آرامش و دقت مجددا بررسى كند. آن شاگرد مبرز هر روز چنین مى‎كرد و ایشان نیز پس از بحث و مطالعه دقیق، بر آن مطالب حاشیه انتقادى و یا تاییدى مى‎نگاشت.

از جمله مسائل مطرح شده پیرامون فتواى فوق، ترس از امكان وقوع خطر جانى براى مرحوم شیرازى آن هم پس از صدور حكم فتوا بود كه او و سایر شاگردان مى‎بایستى در صورت وقوع چنین خطرى، پاسخى قوى آماده مى‎ساختند.

مرحوم آیة الله سید محمد فشاركى كه بر این باور بود جان میرزاى شیرازى در مقابل مصلحت دین ارزشى ندارد، خود را به خانه میرزاى شیرازى رسانده و پس از انجام تعارفات در كمال صراحت، چنین مى‎گوید:

جنابعالى حق بزرگ استادى، تعلیم، تربیت و سایر حقوق بر من فراوان دارید، خواهش مى‎كنم به اندازه چند دقیقه از حقوق خود صرف نظر كرده تا بتوانم با جنابعالى آزادانه صحبت كنم!

میرزاى شیرازى كه خود فوق العاده به رعایت آداب اصرار مى‎ورزید، نیز با كمال احترام مى‎گوید: بفرمایید.

مرحوم فشاركى با آزادمنشى هر چه تمام‎تر مى‎گوید: سید! چرا مى‎ترسى جانت به خطر افتد؟ چه بهتر كه پس از عمرى خدمت به اسلام و تربیت عده‎اى، به سعادت شهادت برسى كه خود موجب سعادت شما و افتخار ماست .

میرزاى بزرگ شیرازى مى‎گوید: من نیز همین عقیده شما را داشتم، ولى با تاخیر در حكم، مى‎خواستم افتاء مذكور به دست دیگرى - حضرت ولى الله اعظم عجل الله تعالى فرجه الشریف - نوشته شود! پس امروز به سرداب مطهر آن جناب - در سامرا - رفتم و آن حالت تشرف به من دست داد و من حكم تحریم تنباكو را از زبان آن حضرت نوشته و به ایران فرستادم .

 

 

چاهى در مسجد جمكران

جناب حجة الاسلام حسن فتح الله پور به نقل از یكى از دست اندركاران مسجد مقدس جمكران نقل كرد:

سالیان دور، كه مسجد جمكران بسیار ساده و بدون امكانات اولیه بود، با تعدادى از صالحان تهران و قم تصمیم گرفتیم كه سر و سامانى به اوضاع مسجد جمكران بدهیم، پس با شركتى به نام شركت اسفندیار یگانگى قرار داد حفر چاه به مبلغ هفتصد هزار تومان كه در آن زمان مبلغى فوق العاده گزاف بود، بستیم، تا پس از ارزیابى‎هاى فنى آنان، چاهى را در مسجد مقدس جمكران حفر كنند. آنان به قم آمده و با تحقیقات فراوان، جایى را براى زدن چاه تعیین كرده آنگاه به تهران بازگشته تا وسایل مورد نیاز را براى حفر چاه به قم آوردند.

همان شب، ما در اتاقك كوچكى در بیرون مسجد نشسته بودیم، ناگهان در اتاقك باز شد و مرحوم آیة الله حاج سید حسین قاضى پس از اجازه طباطبائى وارد اتاق گردید، ما تا آن روز ایشان را ندیده بودیم، گرچه با اوصافش تا حدودى آشنایى داشتیم. او پس از قدرى صحبت مرا به بیرون از اتاق دعوت كرد، من نیز به همراهش بیرون آمدم، او بدون مقدمه فرمود:

دقایقى پیش از آن كه به سراغتان بیایم، حضرت بقیة الله(عجل الله تعالى فرجه الشریف) را در مسجد جمكران یافتم، آن حضرت فرمود: این جایى كه براى زدن چاه آب تعیین كرده‎اید، به هنگام حفر به مشكل بر مى‎خورد آنگاه خود حضرت و خودشان جایى را نشان دادند كه اینك محل فعلى چاه آب مسجد است .

ما همان شب آن مكانى كه مرحوم قاضى نشانمان داد، سنگ چین كردیم، فردا صبح علیرغم ناراحتى فراوان مهندسان شركت حفارى و تضمین كتبى گرفتن از ما جهت جبران خسارات - در صورت موفق نبودن - آنان را وادار كردیم كه در همین مكان فعلى، چاه حفر شود، آنان به آسانى پس از حفر چهل متر، به آب رسیدند، وقتى سرپرست آن شركت - كه خود زردشتى بود - از این جریان با خبر شد، به قم آمده و پس از اعلام این كه تاكنون چنین حفر چاه آسانى نزده است، تمامى مبلغ قرارداد را به ما بخشید! و خود نیز در بناى مسجد شركت كرد.

 

 

 

طلب سه حاجت از امام زمان(عج)

جناب حجة الاسلام على مرعشى به نقل از عمویشان جناب حجة الاسلام سید محمود مرعشى و او نیز به نقل از شیخ محمد خاقانى فرمود:

با این كه حدود 30 سال از زندگى‎ام مى‎گذشت، ازدواج نكرده بودم. مریضى، فقر و تنگدستى نیز زندگى مرا فرا رفته بود. روزى خبر یافتم كه در همسایگى ما دختر لایقى است تصمیم گرفتم به خواستگاریش رفته و او را به همسرى در آورم ولى او از خانواده ثروتمندى بود، در حالى كه من فقیر محض بودم . تنها راه چاره را توسل به حضرت بقیة الله دانستم پس روزى عازم مسجد كوفه شده، تا در آنجا توسل یابم.

وقتى به مسجد كوفه رسیدم، در را بسته یافتم، پس همانجا كنار در مسجد به گوشه‎اى پناه بردم، هواى سرد زمستانى مرا به هوس انداخت تا قهوه‎اى را كه به همراه آورده بودم دم كنم پس آن را در قورى ریخته و دم كردم، از آن زمان، استفاده كرده و دو ركعتى نماز خواندم، چیزى نگذشت كه قهوه آماده شد، ناگهان عربى به نزدم آمد، با ناراحتى قهوه‎اى به او تعارف كردم، او از آن قهوه قدرى نوشید ولى فرمانم داد كه بقیه‎اش را خود بنوشم .

از زندگیم پرسید من با اكراه سر صحبت را با او باز كردم، ناگهان او رو به من كرده و فرمود: از سه مشكلى كه دارى - سرفه، فقر و ازدواج با دختر همسایه، سرفه‎ات شفا یافته، و با آن دختر نیز ازدواج مى‎كنى، ولى فقر همیشه همراه تو خواهد بود! زیرا كه مصلحت تو در آن است .

این را فرمود و رفت، وقتى به شهر بازگشتم دیدم از سرفه‎هاى مزمن خبرى نیست، به زودى با آن دختر نیز ازدواج كردم ولى همچنان در فقر باقى ماندم و حوادث پدید آمده و نویدهاى آن شب مرا به یقین رساند كه در آن شب سرد، به محضر حضرت تشرف یافته بودم، در حالى كه خود خبر نداشتم .

 

 

 

 

جریان پدر و پسر

مرحوم آیة الله شیخ مرتضى حائرى به نقل از عالم جلیل القدر آیة الله حاج اسماعیل چاپلقى فرمود:

در سال 1342 به قصد زیارت مشهد مقدس به همراه كاروانى با الاغ، طى ده روز از چاپلق به تهران آمدیم پس از عبور از تهران به سوى مشهد راه افتاده، تا به شهرستان شاهرود رسیدیم. كاروان براى استراحت زائران دو روز جهت نظافت و استراحت در شاهرود توقف داشت. روز اول لباس‎هاى پدرم را شسته و او را به حمام بردم، آنگاه در روز دوم لباس خود را شسته و خود براى نظافت به حمام رفتم. بنابراین زمانى براى استراحت باقى نماند، در حالى كه سخت احساس خستگى مى‎كردم .

شب هنگام دومین روز اقامت در شهرستان شاهرود، كاروان به راه افتاد، مقدارى كه راه پیمودیم، با خود گفتم: یك ساعت كنار جاده مى‎خوابم، تا رفع خستگى كرده، سپس خود را به كاروان مى‎رسانم .

پس از كاروان كناره گرفتم، از الاغ پیاده شدم و كنار جاده به خواب عمیقى فرو رفتم، به جاى یك ساعت، ساعاتى گذشت تا آنگاه که از گرماى آفتاب از خواب بیدار و متوجه شدم عرق بدنم را فرا گرفته و در عین حال خستگى از بدنم رخت بربسته است! به شدت نگران شدم پس به سرعت آماده حركت شده و به راه افتادم، تا شاید خود را به كاروان برسانم .

چیزى راه نرفته بودم كه ناگهان با دو نفرى كه به مقصد شاهرود در حركت بودند، برخورد كردم. لباس یكى از آنان از نیم تنه، هندى بود، یكى از آن دو نفر رو به من كرده و با اشاره دست به جهتى از مسیر، فرمود: كربلائى ! راه از این طرف است .

من نیز بدون توجه خاص به آنان به سوى همان جهت راه افتادم، چند قدمى نرفته بودم كه با قهوه‎خانه‎اى بسیار با صفا كه از استخرى پر از آب و درختان انبوه بید بلند بهره داشت، مواجه شدم .

به سوى آن رفته و وارد آنجا شدم. قهوه چى، چائى برایم آورد، در آن زمان قیمت هر دو تا چاى، سه شاهى بود و من دو شاهى بیشتر همراه نداشتم، پس با میل هر چه زیادتر آن چاى داغ را نوشیدم. قهوه‎چى چاى دوم را آورد، ابتدا از پذیرش آن به خاطر كم بودن پولم امتناع كردم، او گفت: همان دو شاهى را بده، كافى است .

پس از نوشیدن دو چائى، از قهوه‎خانه بیرون آمدم و عازم حركت شدم. در بیرون قهوه‎خانه مردى ایستاده بود كه الاغ اجاره مى‎داد، را با او معامله‎ام نشد. پس خود به سوى همان جهتى كه آن آقا فرموده بود، حركت كردم. ناگهان خود را در منزل دلخواه بین راه یافتم.

پدرم با قافله تازه به آن منزل رسیده بود، با این كه شب را تا به نزدیك ظهر راه آمده بودند! پدرم را در حالى كه به دیوار آن منزل تكیه داده بود، یافتم . و داستان عجیب خویش را براى او گفتم، او بدون معطلى گفت: آن مرد حضرت ولى الله اعظم امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف) بوده است، كه با چنین تصرفاتى، تو را كمك كرده است .

مرحوم حائرى اضافه مى‎كند: براى بار دوم از مرحوم چاپلقى داستان فوق را از ایشان پرسیدم و چنین پرسیدم: آیا كسى از وجود استخر، آب، قهوه‎خانه و درخت‎ها در آن حوالى اطلاعى داشت؟

او با قاطعیت هر چه تمام‎تر گفت ابدا.

 

 

 

تشرف شبانه در مسجد سهله

جناب حجة الاسلام على مرعشى به نقل از جناب حاج جواد خلیفه و ایشان نیز از پدرش شیخ صادق و او به نقل از حاج محمد، دایى‎اش فرمود:

روزى در كنار شط كوفه پس از گرفتن وضو، آماده نماز بودم، ناگهان شخصى به نزدم آمده و از من به اصرار خواست تا با او به مسجد سهله برویم، وقتى با او به مسجد سهله آمدیم، در بسته بود!

آن مرد ناگهان چنین صدا زد: خضر خضر!

كسى از داخل مسجد چنین پاسخ داد: بلى مولا!

آنگاه همان مرد در بزرگ مسجد سهله را با آن كلون بزرگ باز كرد و ما به اتفاق یكدیگر وارد مسجد شده و نماز گزاردیم. آن شب را تا به صبح در مسجد ماندم، خسته شدم، پس با آن مرد خداحافظى كرده و از جایم برخاستم تا به خانه باز گردم .

وقتى به در مسجد رسیدم، با حیرت آن را بسته یافتم، با ناراحتى به سراغ خادم رفته و اعتراض كنان از علت بسته بودن در پرسیدم، او با تعجب گفت: من از اول شب در مسجد سهله را بسته بودم و دیگر آن را باز نكرده بودم. شما در مسجد چه مى‎كردید و چگونه وارد شدید؟

آن وقت بود كه فهمیدم آن شب را خدمت حضرت بقیة الله اعظم (عجل الله تعالى فرجه الشریف) گذرانده‎ام و حضرت خضر علیه‎السلام را نیز دیده‎ام.

 

 

نحوه ازدواج یک غیر مسلمان


جناب حجة الاسلام اعتمادیان نقل كرد:

ایامى كه به كشور انگلیس جهت تبلیغ رفته بودم، با زنى مواجه شدم كه براى او حادثه‎اى عجیب اتفاق افتاده بود. آن زن گفت: قبل از ازدواج من مسلمان نبودم، روزى جوانى به خواستگاریم آمد، ابتدا تصور مى‎كردم او نیز مسیحى است . ولى آن جوان گفت: من یك مسلمان شیعه هستم قصد دارم با شما ازدواج كنم شرط ازدواج من با شما، مسلمان شدن شماست !

من تا آن زمان چیزى از اسلام و به خصوص تشیع نمى‎دانستم ابتداء فرصتى خواستم تا اسلام و تشیع را دقیقا بشناسم، از آن روز به بعد تحقیقات زیادى پیرامون اسلام و تشیع كردم و آن جوان كه خود پزشك بود مرا در این تلاش، واقعا یارى كرد مسائل بسیارى برایم حل شد تنها سؤالى كه باقى ماند مسئله طول عمر حضرت بقیة الله(عجل الله تعالى فرجه الشریف) بود كه واقعا برایم قابل تصور نبود، بالاخره مسلمان و شیعه شده و زندگى مشترك را با همسرم آغاز كردم .

پس از سال‎ها زندگى، روزى با شوهرم تصمیم گرفتم كه اعمال حج را انجام دهیم پس مقدمات آن را تدارك دیده و بالاخره پیش از فرا رسیدن ایام حج خود را در عربستان و سپس به شهر مقدس مكه رسانیدیم، به هنگام ورود به مسجدالحرام با اولین نگاه به كعبه، حال عجیبى بر من عارض شد كه واقعا توصیف نشدنى است ناگهان متوجه شدم پروانه‎اى بر دوشم نشسته و مجدداً به پرواز در مى‎آید و در میان آن بسته طواف كنندگان دوباره بر دوشم مى‎نشیند.

با فرا رسیدن زمان اعمال حج تمتع ابتداء به صحراى عرفات و سپس به منا رفتیم در همان روز نخست امامت در منا، وقتى با همسرم به قصد رمى جمرات به راه افتادیم در وسط راه شوهرم را گم كردم، به زبان انگلیسى از هر كسى آدرس و یا نشانى از شوهرم مى‎پرسیدم، كسى نمى‎توانست مرا راهنمایى كند. پس خسته شده و در گوشه‎اى با وحشت و اضطراب تمام نشستم، ساعت‎ها گذشت نزدیك غروب آفتاب بود نمى‎دانستم چه باید بكنم؟ ناگهان مردى در مقابلم ظاهر شد و به زبان فصیح انگلیسى حالم را پرسید، وقتى وضع خویش را با گریه برایش گفتم،

فرمود: پا شو با هم برویم رمى جمراتت را انجام بده، الان وقت مى‎گذرد من نیز به دنبالش راه افتادم، او مرا به سوى جمرات برد و من اعمالم در میان انبوه جمعیت به آسانى انجام دادم، آنگاه در اندك زمانى مرا به چادرمان بازگردانید، سخت حیرت كردم زیرا صبح وقتى با شوهرم به سوى جمرات راه افتادیم مسافت بسیارى را پیموده بودیم ولى اینك كه باز مى‎گشتم در زمانى اندك خود را كنار چادرمان یافتم. بارى آن مرد مرا به خیمه‎ام رساند از او بسیار تشكر كردم او به هنگام خداحافظى چنین فرمود: وظیفه ماست كه به محبان خویش رسیدگى كنیم، در طول عمر ما نیز شك نكن، سلام مرا به دكتر - شوهرم - برسان!

وقتى به خیمه وارد شدم، شوهرم سخت نگران حالم بود بسیار خوشحال شد، وقتى داستان نجات یافتنم را برایش گفتم، او با خوشحالى گفت: این مرد امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف) بوده است كه به یارى تو آمده است. بلافاصله از خیمه بیرون دویدم، ولى دیر شده بود و اثرى از آن حضرت نبود.

 

 

باغ امام زمان علیه‎السلام


جناب حجة الاسلام مهدوى اصفهانى فرمود:

بارها و بارها دیدم كه مرحوم آیة الله حاج شیخ مرتضى حائرى به دیدن مرحوم حاج حسین مظلومى - كه از صحابیان خاص امام عصر(علیه‎السلام) بود – مى‎آمد وقتى سخن مى‎گفت، مرحوم حائرى همانند ابر بهارى گریه مى‎كرد.

حاج حسین، مرد عجیبى بود اگر كسى كه اهلش نبود به باغش در منطقه یزدان شهر قم مى‎آمد دیوانه‎وار از باغ بیرون مى‎دوید و فریاد مى‎زد كه این باغ مال امام زمان(علیه‎السلام) است برو بیرون، ولى در اواخر عمرش دیگر چنین حالتى نداشت! از ایشان داستان‎هاى زیادى وجود دارد كه بنا به مصلحت تعدادى از آنها را مى‎گویم:

1- روزى خودم در باغ ایشان با مردى به نام شیخ ابراهیم برخورد كردم كه مرحوم حاج حسین مظلومى به او اتاقى داده تا مشغول دعا و نماز باشد یكى دوبار به دیدارش رفتم و به او التماس دعا گفتم، او ضمن پاسخ، رفتارى از خود نشان مى‎داد كه معلوم بود زیاد مایل به صحبت كردن نیست! مرحوم آقاى مظلومى رو به من كرده و گفت:

با او كارى نداشته باش او از این كه با كسى ملاقات كند راضى نیست این جریان گذشت تا آن كه روزى دیگر كه به دیدار مرحوم مظلومى رفته بودم او را سخت گریان یافتم وقتى از علت گریه‎اش پرسیدم او گفت: شیخ ابراهیم را كه مى‎شناختى به نوكرى امام زمان(علیه‎السلام) برده شد و او اینك در محضر امام عصر و از خدمه اوست!

چگونگى آشنایى‎اش را او پرسیدم وى با گریه گفت:

اولین روزى كه شیخ ابراهیم به نزدم آمد گفت: آقاى حاج حسین پنج تومان به من بده این را امام زمان به من فرمود!

من با تعجب پرسیدم: جریان چیست؟

او گفت: رفته بودم از نانوایى نان بخرم نانوا پس از برداشتن هزینه نان، مبلغ پنج تومان به من باز گردانید وقتى بیرون آمدم با حضرت مواجه شدم، حضرت فرمود برو این پول را به او پس بده، وقتى به نزد نانوا رفتم او پول را پس نگرفت پس بازگشتم باز امام عصر(علیه‎السلام) كه به انتظارم ایستاده بود فرمود این پول به درد تو نمى‎خورد برو داخل نانوایى بیانداز و برو! و من نیز چنین كردم ولى حضرت فرمود اگر پول خواستى برو از حاج حسین بگیر اینك من به نزد تو آمدم پس پنج تومان به من بده !

حاج حسین یكى از نوكران حضرت بقیة الله فوت كرده حضرت به جاى او مرا انتخاب فرموده است منتظر شما بودم تا با شما خداحافظى كنم آنگاه مرا در آغوش گرفت و پس از خداحافظى، ناگهان ناپدید شد.

من پول را به او دادم ولى براى شناخت حقیقت گفتارش خود به نزد نانوا رفته و از جریان شیخ ابراهیم پرسیدم او گفت:

چندى قبل، شیخ ابراهیم براى خرید نان به نزد من آمد، باقیمانده پولش پنج تومان بود كه به او دادم ولى او نرفته، بازگشت


و با اصرار مى‎خواست پول را به من بدهد ولى من نپذیرفته تا این كه دوباره رفت و زود بازگشت آنگاه پول را به داخل مغازه انداخت و رفت .

فهمیدم ادعایش درست است، پس با او رفاقت پیدا كردم روزى او به باغ آمد و چند روزى میهمان شد در آن چند روز به دعا و اذكار فراوانى سخت مشغول بود ارادتم هر روز نسبت به او بیشتر مى‎شد تا آن كه او دو، سه روز قبل به من گفت: حاج حسین من به زودى ناپدید مى‎شوم اگر رفتم ناراحت نباش! او دائم این سخن را مى‎گفت، و من نگران و مضطرب بودم تا این كه امروز وقتى به باغ آمدم، دیدم او در اتاق منتظرم ایستاده است به محض دیدنش، به من گفت:

حاج حسین یكى از نوكران حضرت بقیة الله فوت كرده حضرت به جاى او مرا انتخاب فرموده است منتظر شما بودم تا با شما خداحافظى كنم آنگاه مرا در آغوش گرفت و پس از خداحافظى، ناگهان ناپدید شد خوب كه دقت كردم دیدم از اثاثیه‎اش نیز خبرى نیست !

2- جناب حاج حسین مظلومى فرمود:

شبى نوبت آبیارى باغ بود بسیار خسته بودم هنگامى كه آب رسید راه آب را باز كردم ولى قبل از این كه بتوانم آب را میان كتره‎هاى باغ تقسیم كنم، از خستگى كنار جوى آب خوابم برد وقتى بیدار شدم سخت ناراحت شدم چون نمى‎دانستم كه آب به كجا رفته است؟ با ناراحتى به راه افتاده تا ببینم آب جوى به كجا رفته است ناگهان در آخر باغ كسى را در حال آبیارى دیدم وقتى به نزدش رفتم فورا فهمیدم كه آن مرد، كسى جز حضرت بقیة الله اعظم نیست به محضرش زانو زده و بر زانوهاى آن حضرت دست‎هایم را گذاردم و دقایقى چند گریه كردم حضرت پس از ملاطفت فراوان، ناگهان پنهان گردید.

3- حجة الاسلام شیخ مهدى كرمى فرمود: سوزن‎بانى در راه آهن قم وجود داشت كه سخت به حضرت بقیة الله اعظم امام زمان(علیه‎السلام) عشق مى‎ورزید. روزى او به نزد آقاى مظلومى آمده و از عشق وافر و غیر قابل تحملش نسبت به حضرت شكوه مى‎كند و از او مى‎خواهد كه به حضرت چنین پیغام بدهد كه اگر ممكن است و او را به عنوان نوكر در جزیره مسكونى‎شان بپذیرند.

آقاى مظلومى در یكى از ملاقات‎هایشان به حضرت بقیة الله(عجل الله تعالى فرجه الشریف) پیام سوزن‎بان را مى‎دهد و از ایشان راه چاره مى‎طلبد؟ حضرت به او مى‎فرماید:

او هنوز باید تصفیه شود كارهایى را باید انجام دهد تا لیاقت این مقام را پیدا كند؟!

آنگاه حضرت دستورالعمل‎هایى را به آقاى مظلومى مى‎دهد تا سوزن‎بان بدان عمل كند. آن مرد وقتى پیام و دستورالعمل حضرت را مى‎شنود به سرعت دست به كار شده و با دقت آن اعمال را انجام مى‎دهد تا آن كه روزى به باغ مرحوم حاج حسین مظلومى در نزدیكى‎هاى مسجد جمكران رفته و به دیدار حضرت نائل مى‎شود آنگاه پس از دقائقى در یك لحظه با حضرت ناپدید شده و براى همیشه به جمع نوكران حضرت بقیة الله(عجل الله تعالى فرجه الشریف) مى‎پیوندد.

 

 

ماجرای هالو و تشرف به محضر امام عصر(عج)


جناب حجة الاسلام حسن فتح الله پور به نقل از عارف وارسته و او نیز به نقل موثق از اساتید سابقش فرمود:

مرحوم حجة الاسلام شفتى عالم مجاهد بزرگ، روزى قصد عزیمت براى دیدار از خانه خدا نمود، عده‎اى از خویشان و اصحابشان نیز به همراه وى به راه افتاده، تا به حج تشرف یابند. طبق رسم آن دوران، مسیر كاروانیان از ایران به نجف و كربلا و از آنجا به سوى مكه و مدینه بود. پس به زیارت عتبات عالیه شتافته و چند روزى را در آن شهر اقامت مى‎نمایند.

برخى از خویشان او از این كه پولى به همراه داشته، نگران بودند. از این جهت به امانت پول‎هایشان را در كیسه‎اى نهادند و به مرحوم شفتى دادند، تا در مواقع نیاز از آن استفاده نمایند.

مرحوم شفتى نیز كیسه فوق را در گوشه‎اى از اتاقش مخفى، از گزند حوادث سالم بماند!

بالاخره روز حركت فرا مى‎رسد، او براى وداع به زیارت حضرت علی(علیه‎السلام) رفته، پس از بازگشت به خانه و جمع آورى و دسته بندى اثاثیه‎اش متوجه مى‎شود كه از كیسه پول خبرى نیست؟!

پس در كمال اضطراب و نگرانى از اتاق بیرون آمده و استغاثه جویان به حضرت ولى الله اعظم(عجل الله تعالى فرجه الشریف) به مسجد سهله مى‎شتابد.

او خود در مورد آن حادثه چنین مى‎گوید:

در آن حالت اضطرار و استغاثه، لحظاتى نگذشت كه اسب سوارى را از دور دیدم، با خود گفتم نكند كه مهاجمى باشد كه قصد بر جانم نماید، پس با وحشت تمام به انتظار ایستادم. با نزدیك شدن آن اسب سوار، در كمال تعجب از دور صدایى بلند شد كه: آقاى شفتى نگران نباش!

پس از شنیدن این جملات، آرامش خود را بازیافتم، وقتى اسب سوار به من رسید، فرمود: آقاى شفتى! چه مشكلى دارى، من امام زمان توام!؟

ناباورانه گفتم: اگر شما امام زمان هستید، خود مشكل مرا بهتر مى‎دانید؟!

حضرت دیگر چیزى نفرمود، صورتشان را به سمت شهر اصفهان برگردانیدند و فریاد زدند: هالو ... هالو ... هالو!؟

من ناگهان متوجه شدم یكى از حمال‎هاى بازار اصفهان - كه مشهور به هالو، بود - در نزد حضرت در كمال احترام حاضر شد. حضرت به او فرمود: مشكل آقاى شفتى را حل كن .

آنگاه در حالى كه بشارت حل شدن مشكلم را مى‎فرمود، خداحافظى كرده و تشریف برد، پس از رفتن حضرت (عجل الله تعالى فرجه الشریف) به خود آمده و با حیرت تمام رو به هالو كرده و گفتم:

شما همان هالوى خودمان هستى؟!

در عصر روز عرفات او به دیدارم آمد و مرا به سوى خیمه‎هاى حضرت در كنار جبل الرحمة برد، ولى از دور خیمه‎ها را نشانم داد، هر چه اصرار كردم كه مرا به درون خیمه‎ها ببرد، گفت اجازه ندارد، پس با افسوس خیمه‎ها را تماشا كردم.

با لبخند آن را تایید كرد، پس كنجكاوانه از او پرسیدم: شما صداى حضرت را در شهر اصفهان شنیدى؟ گفت: بله شنیدم .

پرسیدم: پس چرا حضرت سه بار صدایت زدند تا خودت را به كوفه رساندى؟!

او گفت: بار دوم و سوم به هنگام طى الارض در مسیر راه صداى حضرت را شنیدم.

دیگر چیزى نگفتم، هالو مرا در یك لحظه به نجف رساند و به من نیز توصیه اكید كرد كه كوچكترین سخنى از وى و حادثه

مسجد سهله به كسى نگویم . آنگاه دستور داد كه بقیه اثاثیه‎ام را جمع كرده، تا به هنگام حركت، او بازگشته تا كیسه پول را بدهد.

او رفت و من با خوشحالى پس از جمع كردن وسایل و آماده شدن براى حركت، دوباره او را به همراه كیسه‎هاى پول در نزد خویش یافتم، پول‎ها را به من داد و فرمود: در عرفات خودم به دیدارت آمده و خیمه‎هاى حضرت را نشانت خواهم داد، منتظر بمان !

آنگاه از نظرم ناپدید شد و رفت و من به انتظار حسرت دیدارش باقى ماندم .

از آن روز به بعد انتظار سختى مى‎كشیدم، هر یك از روزها به اندازه یك ماه بر من مى‎گذشت، تا آن كه همراه كاروانیان به مكه تشرف یافتم، در عصر روز عرفات او به دیدارم آمد و مرا به سوى خیمه‎هاى حضرت در كنار جبل الرحمة برد، ولى از دور خیمه‎ها را نشانم داد، هر چه اصرار كردم كه مرا به درون خیمه‎ها ببرد، گفت اجازه ندارد، پس با افسوس خیمه‎ها را تماشا كردم، آنگاه به من امر فرمود كه بازگردم، شاید در منا تو را نیز ببینم، كه اتفاقا نیز نیامد!

پس از انجام مراسم حج به اصفهان بازگشتم، مردمان بسیار به دیدارم آمدند، ناگهان دیدم همان هالو نیز به دیدارم آمد، تا خواستم كه عكس العمل متناسب با شخصیت او نشان دهم، اشاره‎اى كرد كه آرام بگیرم، پس ‍ به ناچار چنین كردم، ولى از آن روز به بعد رابطه عجیبى میان من و او برقرار شد.

روزگارى چند گذشت، تا آن كه نیمه شبى هالو به سراغم آمد و گفت: امشب وقت سیر من به سوى خداوند است، زمان ما گذشت، من امشب از دنیا مى‎روم، لطف كن مرا كفن و در فلان منطقه از قبرستان تخت فولاد اصفهان دفن بنما !

از او به اصرار خواستم حقایق ناگفته را بیان كند، او در جمله‎اى ظریف گفت:

یكى دو ساعت بیشتر باقى نمانده است، دنیا همین است كه مى‎بینى!؟

پس خداحافظى كرد و رفت، در وقت مقرر به دیدارش شتافتم، او را مرده یافته، مردمان را خبر كردم و به كفن و دفنش پرداختم . از آن پس به زیارت همیشگى قبرش همت گماشتم و از او نیز حاجت‎هاى فراوان گرفتم .

 

 

فردی که فقط قرآن می خواند

جناب حجة الاسلام شاه آبادى نقل كرد:

روزى به همراه استاد محمد رضا حكیمى به محضر یكى از بزرگان موثق تهران، رفته بودیم . آن عالم بزرگ به نقل از مرحوم استادشان، عابد زاهد و عارف ربانى شیخ حسنعلى نخودكى و او نیز از استادش نقل كرد كه:

در ایام جوانى در نجف اشرف به درس و بحث مشغول بودم. روزى جوان ساده اى به نزدم آمد و از من، تدریس جامع المقدمات را خواست. من با این كه وقتى اندك داشتم، بر اثر اصرارهاى مكرر او، تدریس براى وى را پذیرفتم، ولى با گذشت چند روز متوجه شدم كه استعداد و توانایى فهم شاگرد بسیار اندك است و او علیرغم تلاش مخلصانه اش، توانایى فهم مطلب را ندارد؟!

من در عین حال چون دیدم او براى نوكرى امام عصر(عجل الله تعالى فرجه الشریف) به سراغ طلبگى آمده است، شرم كرده و چیزى به روى خود نمى آوردم، تا مبادا شاگردى از شاگردان آن حضرت را آزرده خاطر كنم .

ایامى بدین منوال گذشت، تا آن كه روزى او براى تحصیل نیامد و از آن روز به بعد نیز نیامد كه نیامد.

سالها از این ماجرا گذشت، تا آن كه او را در بازار نجف در حالى دیدم كه معمم شده و لباس پوشیده است!؟

پس از سلام، حالش را پرسیدم، پاسخ هایى داد كه بسیار پر معنا بود. زود متوجه شدم كه این پاسخ ها و حالات رفتارى وى كاملا غیر عادى است . پس، از او براى صرف ناهار به حجره ام دعوت كرده و او نیز پذیرفت .

پس از آمدن شاگردم به حجره و پذیرایى اولیه، از درس و بحثش پرسیدم . او ابتدا نمى خواست تاریخچه زندگى اش را بگوید، ولى پس از اصرارم و بخصوص توجه دادنش به این كه بر او حق استادى دارم، او به ناچار لب به سخن گشود و گفت:

حتما یادتان هست كه شما هر چه درس مى دادید و توضیح مى فرمودید، كمتر مى فهمیدم. پس متوجه شدم كه استعداد درس خواندن ندارم. مانده بودم كه در كسوت روحانیت، چه كنم؟ پس از فكر زیاد پیرامون وظایف یك طلبه، فهمیدم كه نه تنها نمى توانم مساله بگویم - كه خود كارى سخت و دشوار است - بلكه توانایى گفتار احادیث براى عامیان مردم را نیز ندارم؛ زیرا كه مفاهیم و قواعد عربى روایى را یاد ندارم، تا بتوانم آن روایات را براى مردم عادى بیان و تفسیر نمایم . پس تصمیم گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و با قرآن انس داشته باشم. پس روزها به بیابان رفته و از صبحگاهان تا غروب در آن بیابان برهوت مى نشستم و به قرائت قرآن مى پرداختم.

تصمیم گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و با قرآن انس داشته باشم. پس روزها به بیابان رفته و از صبحگاهان تا غروب در آن بیابان برهوت مى نشستم و به قرائت قرآن مى پرداختم.

پس از چندى، به گونه اى در تلاوت قرآن محو شدم، كه حتى متوجه عبور گله هاى گوسفند نیز نمى شدم .

ماه ها با خوشى فراوان بر من گذشت! تا آن كه روزى متوجه شدم مردى در كنارم ایستاده و همراه با من به تلاوت مشغول است. آنچنان از دنیا و همه چیزش بریده بودم، كه لحظه اى بر آن فرد توجه نكرده و همچنان به قرائت خویش ادامه دادم .

از آن روز به بعد آن مرد نیز به كنارم مى آمد و سمت راست پشت سرم مى نشست و با من به تلاوت قرآن مى پرداخت .

ولى باز به او توجه نمى كردم . چندى بعد متوجه شدم فرد دیگرى در سمت چپ من قرار گرفته و او نیز مانند فرد اول، كه در سمت راست من قرآن مى خواند، به تلاوت و همخوانى با من مشغول شده است. به این یكى نیز توجه نكردم و همچنان به تلاوتم ادامه مى دادم!

چند روزى گذشت، تا آن كه روزى یكى از آن دو مرد مرا به اسم صدا زده و چنین به من خطاب كردند: چه آرزویى دارى؟

بدون اعتنا گفتم: هیچ .

باز اصرار كردند كه آرزویى را برایشان بگویم، با تندى تكرار كردم كه آرزویى ندارم .

یكى دیگر از آنان گفت: آیا آرزوى دیدن امام زمانت را دارى؟

ناگهان بر خود لرزیده و گفتم: كیستم كه آرزوى دیدار ایشان را داشته باشم؟ علماى بزرگ و دانشمندان باید به خدمت او در آیند، نه من بى سواد!

آنان با لبخند گفتند: بیا تا تو را به خدمت امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف) ببریم!

سراپاى وجودم را ترس و عشق فرا گرفته بود، ولى بالاخره توانستم بر خود مسلط شده و با ناباورى و به دنبالشان به راه افتادم .

پس از طى مسافتى، كاملا متوجه شدم كه نحوه حركت ما به صورت طى الارض است و همین نیز مرا تسكین مى بخشید. پس از لحظاتى به تپه اى رسیدم كه در بلنداى آن، خانه اى وجود داشت. آنان پاى تپه ایستادند و گفتند: شما به آن خانه بروید، امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف) آنجاست .

خوشحالى و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بودم، ولى به هر حال به سوى آن خانه روان شدم، ولى آنان همچنان ایستاده بودند و ...

استاد مرحوم نخودكى گفت: سخن كه به اینجا رسید، آن شاگرد سكوت كرد و دیگر ادامه نداد. به او اصرار كردم كه چه شد؟

باز سكوت كرد.

به او گفتم: من بر تو حق استادى دارم، به حق آن حق، بقیه اش را بگو ! او باز به سكوت خویش ادامه داد.

با ناراحتى و غضب از جا بلند شده در حجره را قفل كردم، آنگاه گفتم: نمى گذارم از اینجا بروى، باید بقیه اش را نیز بگویى .

حجره ام در طبقه دوم مدرسه علمیه بود، پنجره هایى از كف اتاق به بیرون داشت، او پس از شنیدن سخنان تند من، به آرامى از جاى برخاست، اشاره اى به پنجره هاى بسته حجره كرد، ناگهان پنجره ها باز شده، آنگاه پاى در هوا گذارد و چنان در وسط زمین و آسمان قدم مى زد، كه گویى بر روى آسمان راه مى رود، آنگاه سرعت گرفت و رفت بطورى كه لحظه اى بعد در آسمان، اثرى از او نبود. آرى او آنچنان رفت كه دیگر از او خبرى نشد.

 

منبع: تشرف یافتگان، از مجموعه شمیم عرش، پژوهشكده تزكیه اخلاقى امام على علیه السلام

 

 

 

 


فرم گزارش ایراد



ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد را وارد کنید: *
 

Front Crawl, آموزش تصویری شنا, آموزش تصویری شنا سوئدی, آموزش شنا, آموزش شنا برای مبتدیان, آموزش شنا دوچرخه, آموزش شنا مقدماتی, آموزش شنا پروانه, آموزش شنا کرال, آموزش شنای دوچرخه, آموزش شنای قورباغه, آموزش شنای قورباغه تصویری, آموزش شنای کرال پشت, احکام, استاد سید, استاد سید حسن ضیایی, استاد ضیائی, امام حسین علیه السلام, امام زمان عجله الله فرجه الرشریف, امام سجاد علیه السلام, بیماری ودرمان ان از, بیماری ودرمان ان از منظر طب سنتی, تصویری, جنبش مصاف, حجت الاسلام والمسلمين فلاح زاده, حضرت رسول علیه السلام, حضرت زهرا سلام الله علیها, حضرت زینب سلام الله علیها, حضرت عباس علیه السلام, دانلود, درمان به, درمان به زبان ساده, درمان بیماریها بدون مصرف دارو, درمان گیاهی, رساله, رمضان, روزه, روزه داری, زلال احکام, سخنرانی, سخنرانی های استاد سید حسن ضیایی, سمت خدا, سید اهل قلم, شبکه سه, صوت, صوتی, طب اسلامی و طب سنتی, طب سنتی, طب سنتی اداب اسلامی, طب سنتی ایران, طب سنتی و اسلامی, عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی, علمی فرهنگی اجتماعی, علی اکبر رائفی پور, فیلم, قرآن, ماه رمضان, ماه مبارک رمضان, متن, محرم, مداحی, مستند, مصاف, مطالب جالب و خواندنی طب سنتی, مولودی, ولادت, ویژه طب سنتی, پخش آنلاین, کتاب, کتابخانه, کتابخانه شیعه, کلیپ

نمایش تمامی تگ ها

q27.ir
کانال تلگرام

حمایت از ما