یکشنبه، 4 فروردین 1398
محل تبلیغ شما

02/24 1393


السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنتَ مَنْ اُسْرِيَ بِهِ مِنَ المَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَي المَسْجِدِ الاَقْصي، اَلسَّلامُ (عَلَيكِ يا بِنْتَ مَنْ ضَرَبَ بِالسَّيْفَيْنِ، السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنْتَ عَلِيِّ المُرتَضي، السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنْتَ فاطِمَهَ الزهراء، السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنْتِ خديجهَ الكُبْري السَّلامُ عَلَيكِ و علي جَدِّكِ مَحمَّدٍ المختارِ، السَّلامُ عَلَيكِ و عَلي اَبيكِ حَيْدَرِ الكرّارِ، السَّلامُ عَلَيكِ و عَلَي السّاداتِ الاَظهارِ الاخيار وَ هُم حَجَجُ اللهِ عَلَي الأَقْطارِ ساداتُ الاَرْضِ وَ السَّمآءِ مِنْ وُلْدِ اَخيكِ الحُسينِ الشَّهيدِ العَطْشانِ الظَّلمانِ و هُوَ اَبُو التِّشعَهِ الاَطْهارِ و هُمْ حُجَجُ اللهِ فِي الشَّرقِ وَ الْغَربِ وَ الاَرْضِ و السَّماءِ اَلَّذينَ حُبُّهُم فَرْضٌ عَلي اَعْناقِ كُلِّ الخَلائِقِ المَخلُوقَينِ لِخالِقِ القادِرِ السُّبْحانِ السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنْتِ وَلِيِّ اللهِ المُعَظَّمِ، السَّلامُ عَلَيكِ يا عَمَّهَ وَلِيِّ اللهِ المُكَرَّمِ السَّلامُ عَلَيكِ يا اُمَّ المَصآئب يا زَيْنَبُ و رَحْمَهُّ اللهِ و بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَيكِ اَيَّتُهَا الصِدّيقَهُ المَرضِّيهُ السَّلامُ عَلَيكِ اَيَّتُها الفاضِلَهُ الرَّشيدَهُ، السَّلامُ عَلَيكِ اَيَّتُها الكامِلَهُ العالِمَهُ العامِلَهُ …).
سلام بر تو اي دختر كسي كه سَيْر داده شد از مسجد‌الحرام به سوي مسجد اقصي، درود بر تو اي دختر كسي كه جنگ مي‌كرد با شمشير دوسر، درود بر تو اي دختر محمد (ص) برگزيده، درود بر تو اي دختر علي پسنديده، درود بر تو اي دختر فاطمه درخشنده، درود بر تو اي دختر خديجه بزرگوار، درود بر تو و بر جد تو محمد برگزيده، درود بر تو و بر بزرگان پاكان نيكان و آنان حجت‌هاي خدا هستند بر همه‌جا، بزرگان زمين و آسمان از فرزند برادرت حسين كشته شده تشنه بسيار، تشنه در حاليكه او پدر نه نفر از پاكيزگان بود و آنان حجت‌هاي خدايند در مشرق و مغرب و زمين و آسمان، آنانكه دوستي‌شان واجب است بر هركسي از آفريده‌شدگان كه ايشان آفريده‌شدگان آفريدگار تواناي منزه‌اند، درود بر تو اي دختر دوست بسيار بزرگ خدا، درود بر تو اي دختر دوست بزرگوار خدا، درود بر تو اي عمه دوست گرامي خدا، درود بر تو اي داراي اندوهها، اي زينب و رحمت و مهرباني و بركات و افزودنيهاي خداي تعالي برتو، درود بر تو اي خاتون كامله دانايِ عمل‌كننده … .
خداوندا آينة دل را به نور اخلاص روشني بخش و زنگار شرك و دوبيني را از لوح دل پاك گردان و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما و ما را به اخلاق كريمانه متخلق بفرما و از نفحات و جلوه‌هاي خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبي ده و لشكر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاي آنها جايگزين كن و ما را با حبّ خود و خاصّان درگاهت از اين سراي در گذران و در وقت مرگ و بعد از آن ما را مشمول رحمت خود گردان و عاقبت كار ما را با شفاعت ائمه (عليهم السلام) به خير بگردان به حق محمّد و آله طاهرين (صلوات الله عليهم اجمعين).

تولد حضرت زينب (س)
در روز پنجم جمادي الاول سال ششم هجرت در شهر مدينه در خانه حضرت علي (عليه‌السلام) دختري بدنيا آمد كه سالها بعد در تغيير مسير تاريخ بشريت نقش عظيمي ايفا كرد.
فاطمه (سلام‌الله عليها) آن روز خوشحال‌تر از هميشه منتظر بود تا رسول خدا (صلي‌ الله ‌عليه و آله) از مسجد باز گردد و به او مژده تولد دخترش را بدهد و همچنين طبق خواسته علي (عليه‌السلام) نيز از او بخواهند تا نامي براي فرزندشان بگذارد.
رسول اكرم (صلي‌ الله عليه و آله) با ديدن نوزاد به آنها تبريك گفت و نام او را زينب گذاشت اينطور به نظر مي‌رسد كه پيامبر گرامي اسلام با اين نامگذاري قصد دارد ياد دختر تازه گذشته‌اش را در خاطره‌ها نگاه دارد!
حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) قنداقه آن مولود عزيز را به سينه چسباند و بوسيد و نامش را زينب نهاد و فرمود: وصيت مي‌كنم حاضرين و غائبين امت را كه اين دختر را به حركت پاس بدارند همانا وي خديچه كبري مانند است به نظر مي‌آيد تشبيه اين مجلله را به حضرت خديجه اشاره دارد به فضيلت و منقبت جناب خديجه كبري چنانچه بسياري از مورخين گفته‌اند: «و كانت سيدتنا خديجه من اجمل نساء القريش و اعقلها و كانت تسمي بمليكه العرب و تعرف بسيده البطحا» .
آري بانو زينب (سلام الله عليها) از حيث صورت و هم از جهت سيرت شباهت به جده خود داشته! حضرت خديجه انيس و مونس پيامبر بوده، اين مظلومه هم يار و غمخوار برادر مي‌شود، حضرت خديجه مايه تسلي پيامبر و حضرت زينب مايه تسكين دردهاي حسين مظلوم، خديجه براي استحكام دين اسلام از تمام اموال خود گذشت و زينب (سلام الله عليها) براي بقاء دين از تمام اموال خود حتي از قناع سر و گوشواره و اولاد خود صرف‌نظر نمود، حضرت خديجه متكفل خدمات پيامبر بود و زينب متحمل خدمات برادر شد، حضرت خديجه در جميع شدائد و گرفتاريها شريك و همدم پيامبر بود و زينب (سلام‌الله عليها) در جميع مصائب برادر شريك!
به هر حال ولادت دختري چون زينب قلب پيامبر را مسرور كرده بود زيرا آن حضرت به زنان و دختران مقامي والا بخشيده بود.
ايام ولادت اين غنچه باغ ولايت همان روزهايي بود كه جريان كارها به نفع رسول خدا (ص) پيش مي‌رفت همان زماني كه حضرت به همراهي يك هزار و پانصد نفر از اصحاب خويش كه از مهاجرين و انصار بودند و در لباسهاي سفيد احرام به قصد مكه پايگاه دشمنان محمد (ص) و اسلام از مدينه خارج شدند و پس از صلح حديبيه با ابن‌سفيان سركرده مشركين و حاميان او پيروزمندانه مراجعت نمودند.
همه وقايع زندگي سعادتمندي را به نوزاد نورسيده نويد مي‌داد، اصحاب حضرت و خاندان بني‌هاشم براي تهنيت روي آورده و شكفتن آن گل معطر را تبريك مي‌گفتند.

مفهوم نام آن حضرت
كلمه زينب به دو معناست يكي به معني درخت خوشبوي، نيكومنظر و معناي ديگر زين‌اب است. كه مفهوم آن زينت پدر مي باشد و به اعتبار همين معني است كه از اين بانوي گرامي تعبير به زين‌ابيها شده است در مقابل ام‌ابيها كه لقب مادر بزرگوار ايشان مي‌باشد و اين معني دوم موزون‌تر است.
چون دختري كه داراي همچو نفس قدسي و اين همه كمالات باشد نه تنها زينت پدر، بلكه زينت عالم است.
اين بانوي بزرگوار از كمالات هريك از پنج تن آل عبا نصيبي برده بود و پيامبر (ص) اين نام را بر او نهاد تا مردم او را بشناسند و به توسلش تقرب جويند.

كودكي حضرت زينب (س)
كودك پاك‌نهاد علي (ع) و زهرا (س) در تحت توجهات مخصوص جد بزرگوار خود و الطاف كامل خانواده گرامي‌اش به تدريج رشد مي‌كرد، او دختربچه شيريني بود كه در آغوش مادر عزيزش درسهاي اوليه زندگي را فرا مي‌گرفت، هنگامي كه دوران شيرخوارگي را پشت سرنهاد با بزرگترين استادان برگزيده عصر خود مأنوس گرديد، انسانهاي خداجويي مانند جد بزرگوارش و صاحب مقام نبوت ـ پدر بزرگوارش شهسوار عرب و پادشاه سخنوران و همچنين عده‌اي از اصحاب پيامبر (ص) كه به نوبه خود داناي به دين خدا بودند.
به نظر مي رسد كه زينب (س) از دوران كودكي خود خوشنود بوده و در كنار خاندان پاكش و برادران عزيز ايام خوشي را سپري مي‌كرده است.
ايام شادي و رشد تدريجي حضرت زينب (س) مي‌گذشت تا به پنج سالگي رسيد سالي كه اولين غم و اندوه را تجربه مي‌كند. زماني كه جد بزرگوار زينب (س) يعني پيامبر خدا محمد مصطفي (ص) نداي پروردگارش را لبيك گفت خدا مي‌داند كه در آن هنگام چه دهشت نامفهومي به قلب بي‌آلايش روي آورد و آرامش جانش را برهم زد.
كارگذاران شوراي سقيفه برنامه‌اي دقيق و نقشه‌اي ماهرانه طرح كردند و به جاي علي (ع) كه مظهر عدالتخواهي و كوشش‌هاي راستين بود، ابوبكر را خليفه مسلمين ساختند.
اللهم الْعَن اوَّلَ ظَالمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَّمداٍ و آلَ مُحَّمَدْ و آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلي ذلِكْ. خانم زينب (س) از دوران كودكي شاهد خانه نشيني پدرش كه بيش از همه لياقت جانشيني پيامبر خدا را داشت بود و سپس غصب فدك و خطابه معروف مادر را شاهد بود كه با چه ايمان و شهامتي روبروي حاكم جور ايستاد و آن را ايراد نمود و همين حوادث است كه شخصيت والاي زينب را مي‌سازد و در مي‌يابد كه انسان آگاه و با شعور خواه زن يا مرد در هر شرايطي كه باشد بايد براي احقاق حق از دست رفته خويش تلاش كند و با خطابه و سخنراني در راه بيداري مردم بكوشد.
مطالعه دقيق خطبه حضرت زهرا (س) و تحليل آن با خطبه‌هايي كه سالها بعد حضرت زينب (س) در كوفه و قصر يزيد ايراد كرد نشان مي‌دهد كه روش زندگي فاطمه زهرا (س) در انديشه، نوع بينش و جهت‌گيري اجتماعي دختر بزرگوارش اثر گذاشت.
آن حضرت دختر عزيز خود را به اصول و مباني عقيدتي اسلام آشنا ساخت و سرنوشت پويندگان راه حق و حقيقت را در طول تاريخ به او يادآوري نمود.
اين مادر دلسوخته روزگار بعد از فوت پيامبر را با قلبي محزون و آزرده ايام به سر برد و بعد از آن نيز كه بر اثر ظلم دژخيمان زمان، در بستر بيماري افتاد. زينب (س) در كنار مادر بيمارش نشسته و هم آغوش درد و اندوه شد، ابرهاي تيره غم جدايي از مادر، آسمان خانه را پوشاند. و پس از شش ماه يا به روايتي سه ماه يا كمتر بعد از فوت پيامبر (ص) حضرت فاطمه (س) دعوت حق را لبيك گفت و به جوار پدر شتافت.
با فوت مادر بار ديگر صحنه‌هاي حزن‌آلود در پيش چشمان زينب كبري ظاهر شد ليكن اين بار از دست دادن مادر ضربه سنگيني بود كه در اعماق جانش تلخي آن را حس مي‌كرد و درونش را شعله‌ور مي‌ساخت و اين ندا را مي‌داد كه عزيزترين و دلخواه‌ترين چيز را در زندگي از دست داده است، پدرش مي‌خواست با الطاف و توجهات خويش شايد ذره‌اي از آن مصيبت را بكاهد و دختر دلبندش را تسلي دهد ولي چهره غمديده و گردآلود پدر كه در سوگ از دست دادن بهترين همسر عالم گرفته بود او را محزون‌تر مي‌ساخت.
دختر عزيز زهرا (س) وصيت مادر را به خاطر مي‌آورد كه در آخرين لحظات فرمود: «دخترم برادرانت را تنها مگذار و از آنها مراقبت كن تو بعد از اين به جاي مادر براي آنان هستي.» و اينگونه در بين خواهر و برادران خود متمايز گرديد و اينچنين در خانه پدر مقام و منزلتي بيش از اقتضاي سن خويش پيدا كرد و حوادث روزگار او را چنان پرورش داد كه بتواند براي حسنين و ام‌كلثوم مادري كند.
از آن گذشته زندگي صحرانشيني با آن آفتاب سوزان او را پرورده و تيزهوشي و دورانديشي و سرعت انتقال زيادي بدست آورده كه هرگز براي جوانان خوشگذران و نازپرورده امروزي غيرقابل باور است كه دختري شش ساله نقطه اتكاي يك خانواده شود.
و بايد هم چنين مي‌بود چون اين بانوي قوي و فداكار در خانه ولايت پرورش يافته است.

ازدواج حضرت زينب (س)
دختر زهرا (س)، زينب كبري ده ساله مي‌شود و داراي فضائل علمي و كمالات معنوي والا مي‌گردد گذشته از زيبايي روحي و دروني، صاحب زيبايي ظاهري نيز بود، رويي مانند ماه تابان و قدي بلند بالا كه تا جريان اسيري كربلا بيگانه‌اي او را نظاره نكرده بود.
دختر پاك سرشت علي (ع) با آنهمه عظمت و شخصيت خانوادگي بديهي است كه افراد سرشناسي، ازدواج با آن حضرت را آرزو كنند ولي از پدر بزرگوار ايشان جواب مثبتي دريافت نمي‌كردند. در ميان خواستگاران يك نفر با آنكه از همه مشتاق‌تر بود ولي به واسطه شرم و حيا كمتر در اين باره سخن مي‌گفت و او عبدالله بن جعفر بن ابيطالب پسر عموي زينب (س) است.
كسي كه از حيث اصل و نسب و تمام ويژگيها از جوانان شرافتمند و صاحب ثروت بني‌هاشم و قريش كه به خواستگاري حضرت زينب (س) آمده بودند برتر بود.
عبدالله مردي آقامنش، با شهامت، سخاوتمند و با گذشت بود عرب او را قطب‌السخاء (معدن سخاوت) مي‌ناميدند، كار خير را به هيچ قيمتي از دست نمي‌داد و هيچ سائلي را از خود محروم نمي‌كرد.
مولا علي (ع) با ازدواج دختر گرامي خود و عبدالله بن‌جعفر طيار موافقت فرمود و حضرت زينب (س) نيز با گذاشتن شرطي پا به خانه بخت گذاشت.
عبدالله در كنار عموي بزرگوار خود در جنگهاي زيادي شركت جست، در حنگ صفين يكي از امراء لشكر او بود.
بانوي مكرمه زينب (س) در همين ايام است كه در مدينه و كوفه دوره مجالس علمي داشته و آن عده از بانوان كه شوق فراگرفتن علوم ديني را داشتند در آن مجالس شركت مي‌كردند.

دو شرط ضمن عقد
مناقب حضرت زينب (س) از حيث علم و تقوي و ملكات فاضله و خوارق عادات دوش به دوش برادرش حسين (ع) است زينب (س) از همان كودكي به واسطه اتصال روحاني به قدري به حسين (ع) علاقه‌مند بود كه با حضور برادر در كنار گهواره‌اش آرام مي‌گرفت و در بزرگسالي كه علاقه بين اين دو خواهر و برادر زيادتر مي‌گردد به طوريكه شرط ضمن عقد خانم زينب كبري با عبدالله بن جعفر اين است كه اذنش دهد هرگاه خواست به ديدار برادر رود و همچنين در هر سفري براي او پيش آمد همراه برادر باشد.
از كتاب تحفه‌العالم سيد جعفر آل بحرالعلوم چنين حكايت است كه همين كفايت مي‌كند در جلالت شأن و قدر بانو مجلله زينب كه روزي وارد بر برادر شد، حضرت حسين (ع) قرآن تلاوت مي‌فرمود، چون خواهر عزيز وارد شد همان‌طور كه قرآن در دست او بود با تمام قامت براي احترام خواهر برخاست و او را تجليل فرمود.

سفرهاي حضرت زينب (س)
حضرت زينب (س) در مدت عمرش چند مرتبه مسافرت كرد، در بين اين سفرها فقط اولين سفر آن حضرت راحت و در كمال آرامش بود و آن وقتي بود كه اميرالمومنين (ع) كوفه را براي مركز خلافت انتخاب نمود و مدينه را به قصد كوفه ترك كرد و در آن زمان زينب (س) همراه همسر و خانواده‌اش در ركاب پدر ارجمندشان بودند. علي (ع) خيلي رعايت حال دختر عزيزش را مي‌نمود و از اوتجليل فراوان مي‌كرد نه از جهت اينكه دخترش است بلكه به اعتبار معنويت و روحانيتي كه داشت، مانند احترامي كه پيامبر (ص) براي حضرت زهرا (س) قائل بودند.
سفر دوم اين بانوي مكرمه از كوفه به جانب مدينه بود كه با برادرانش همسفر بودند، در اين سفر هرچند قلب زينب (س) از شهادت پدر متأثر بود ليكن با عزت و حشمت وارد مدينه شدند و مورد احترام خانواده و حمايت آنها بودند.
سفر سوم با برادرش امام حسين (ع) و ساير فرزندان اميرالمومنين از مدينه به جانب مكه در 28 ماه رجب سال 60 هجري بود كه در دوم شعبان وارد مكه شدند.
سفر چهارم روز هشتم ذيحجه سال 60 هجري بود كه امام حسين (ع) به خاطرشرايط نامناسب مكه را به قصد كوفه ترك كردند. كه در اين سفر نيز خواهر گرامي خود و اهل بيت را نيز همراه بردند در اين سفر نه تنها زينب (س) بلكه تمام زنان و بچه‌ها مورد حمايت و عنايت برادران و همسران خود بودند و با عزت سفر مي‌كردند.
البته اين سفر بعد از رسيدن پيك بي‌وفايي كوفيان به سرزمين كربلا تغيير مسير داد، همان كربلايي كه خانم زينب (س) را دچار مصيبت‌ها و داغ‌هاي بسيار كرد و او را در بوته امتحان گداخت.
سفر پنجم، روز يازدهم محرم از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بود كه براستي از جان‌گدازترين و سوزناك‌ترين وقايع تاريخي مي‌باشد و هيچكس جز خواهر غمديده امام حسين (ع) و اهل بيت او تاب چنين سفر پررنجي را نداشت.
سفر ششم آن بانوي محنت كشيدة دوران، از شام به مدينه و مراجعت به شهر جدّش در كنار خانواده عزيزش است اما ورود او با دلي سوخته و رواني گداخته بود گويا در چهره سوخته و تفتيده او مي‌خواندي با برادر رفته بودم، بي‌برادر آمدم !!! …
سفر هفتم حضرت زينب (س) از مدينه به شام و به روايتي به مصر بود و آن در زماني بود كه همسر مهربان زينب كبري مي‌خواست او را از قحطي و قهر طبيعت دور كند زيرا مي‌دانست كه تن رنجور آن زن فداكار ديگر طاقت قهر طبيعت و خشكسالي مدينه را ندارد، ولي زينب ستمديده ديگر از فرط رنجها و بلاهاي پيشين تاب نياورد و در شام نداي حق را لبيك گفت.

عرفان حضرت زينب (س)
يكي از غرائز خدادادي غريزه عشق و علاقه و محبت است ولي اشياء مورد علاقه نسبت به افراد و نوع شخصيت آنها تفاوت دارد.
حضرت زينب (س) آنچنان علاقه به عبادت داشت كه هيچ‌چيز حتي مصائب طاقت‌فرسا نتوانست زينب را از عبادت و راز و نياز با پروردگارش جدا كند. چنانچه در رابطه با نماز نافله شب آن حضرت آمده:
حضرت زينب (س) در عبادت نسخه مادر خود حضرت زهرا (س) بود و در تمام عمر تهجّد و عبادت شب را ترك نكرد حتي شب يازدهم محرم.
همچنين از امام زين‌العابدين (ع) نقل شده: ديدم در همان شب يازدهم محرم كه هيچكس تاب و توان نداشت عمه عزيزم نماز نافله شب را نشسته بجا آوردند.

علم حضرت زينب (س)
علم نوري است كه خداوند متعال در قلب هركس بخواهد وارد مي‌كند كه اين چنين علمي از جانب خدا به بعضي از انسانها افاضه مي‌شود و آن را علم لدني مي‌گويند، چنانچه در قرآن كريم آمده: «وَ عَلَّمناهُ مِنْ لَدُنّا علماً» .
حضرت زينب كبري (س) هم از افاضات علوم الهي بهره‌مند بوده است و اين در جاي خود ثابت شده تا كسي متخلق به اخلاق الهي نشود صفات خدا در او ظاهر نمي‌شود و به چنين مقامي نائل نمي‌گردد.
آن حضرت كه در مكارم اخلاق نمونه بارز خلق و خوي حضرت رسول اكرم (ص) و در صبر و بردباري همچون اميرالمومنين (ع) مي‌باشد و در عبادت مثل مادرش فاطمه (س) محو در خدا مي‌شود بايد شايستگي چنين مقامي را داشته باشد.
از نوشته‌هاي «فاضل دربندي» و ديگران معلوم مي‌شود كه حضرت زينب (س) مثل اصحاب خاص اميرالمومنين (ع) از قبيل ميثم تمّار و رشيد هجري و ديگران علم منايا و بلايا (وقت رسيدن اجلها و گرفتاريها) را مي‌دانست.
بلكه مرحوم دربندي در كتاب اسرار الشهاده‌اش بطور جزم‌ و قطع مي‌فرمايد: حضرت از مريم و آسيه و ديگر زنان برگزيده عالم بالاتر است و همچنين استشهاد مي‌كند به بيان امام زين‌العابدين (ع) كه به عمه عزيزشان مي‌فرمايند: عمه جان شما بحمدالله عالمه‌اي هستي كه معلم نديده‌اي و دانا و فهميده‌اي هستي كه بدون كمك ديگران آن را دريافتي.
اين سخن بهترين دليل بر اينكه دختر اميرالمومنين (ع) حديث به وي الهام مي‌شده و علم وي از علوم لَدُنّي و آثار باطنيه است.
زينب كبري (س) به تقاضاي مردم جلسات تفسير و احكام دين تشكيل مي‌دادند و زنان مدينه و كوفه در زمان اقامت آن حضرت از وجود او فيض مي‌بردند.
حضرت زينب (س) از همان ابتداي كودكي روح لطيفش مورد عنايت خداوندي بود و او را از چشمه علم الهي بهره‌مند ساخته بود.
روايت شده: «كه مجلله زينب دو يا سه ساله بوده، روي دامن پدرش علي (ع) نشسته، علي (ع) فرزند خود را نوازش مي‌نمود و با او صحبت مي‌كرد.
در بين سخنان فرمود: دخترم بگو واحد، زينب گفت: واحد، فرمود: بگو اثنين، ساكت شد، پدر فرمود: بگو اثنين يكدفعه، دختر بچه سه ساله عرض كرد: پدر جان كسي كه گفت واحد: «لا الهَ الّا الله» چطور مي‌تواند بگويد اثنين، با اينكه نظر آقا اميرالمومنين (ع) عدد بود ولي كودك، فوراً منتقل به وحدانيت حق گرديد، مقصود روحانيت اوست كه علي (ع) فرزند خردسال خود را بوسيد و به سينه چسباند و فرمود: فداي تو شوم. » (اين روايت در مورد حضرت ابوالفضل نيز نقل شده است)

شكيبايي حضرت زينب (س)
گرچه دنيا در هر زمان گرفتاريها دارد و همه مردم هدف انواع بلاها هستند ولي از آنجايي كه امور نسبي است لذا در مقام مقايسه بلا و گرفتاري و مصيبت، حضرت زينب (س) از همه حتي انبياء الهي بيشتر بود و تنها چيزي كه توانست آن زن باتقوا را حفظ كند شكيبايي بود و شكيبايي از محسنات اخلاق است كه خداي بزرگ به آن حضرت عنايت فرمود، در اين رابطه چه نيكو بياني است بيان «طراز المذهب»: مي‌توان گفت مصيبت و شكيبايي اين مظلومه بيرون از حضرت سيدالشهداء و از تمام شهداء و مصيبت‌زدگان دشت كربلا و اغلب انبياء و اولياء بوده است، خداي داند در اين گوهر بحر عصمت و اختر برج عفت چه وديعتي بر نهاده است كه عقول مردان روزگار و اولياء دهر را متحير ساخته است و در بحار تفكر حيرت زده و سركشته بيفكنده است.
همانا انبياء سلف را كه مقام آزمايش فرا رسيدي به هر تن يك بليّت دچار شدي چنانكه: آدم (ع) را فراق بهشت، خليل را آتش نمرود، نوح را زحمت قوم، موسي را رنج فرعون، سليمان را آفت ديو، يعقوب را هجرات يوسف، زكريا را آنگونه كشته شدن، بلكه مصيبت اين مخدره بزرگتر است. و هيچ عاملي بر حلمش غالب نشد. آيتي از آيات خدا بود در تيزهوشي و صفاي باطن و قوت دل و اطمينان قلب.
فاضل اديب (حسن قاسم) در كتاب السيده زينب اين چنين مي‌نويسد: سيده طاهره زكيّه، زينب دختر امام علي بن ابيطالب پسر عمّ رسول خدا (ص) و خواهر دو ريحان (حسن و حسين عليهما السلام) برايش بهترين نسب و بالاترين حسب مي‌باشد داراي نفس كامل و قلب اطهر بود مثل آنكه آفريده شده در قالب بوي خوش از عطر فضائل بود!
آثار حضرتش در برابر دو چشم بيننده مجسم است، او رمز خلقت، رمز فضيلت، رمز شجاعت، رمز مروت و رمز فصاحت زبان و قوت قلب بود و همچنين مجسمه زهد و ورع و عفاف و شهامت بود و در اين مطلب عبرت است.
پس اگر مشهورترين زنان را بنگريم سيده زينب از همه برتر است و اگر از فضائل يكايك را بشمريم از وفاء و سخاء و صدق و صفاء و شجاعت و خودنگهداري و علم و عبادت و عفت و زهد، زينب قوي‌ترين و بالاترين مظهر هر فضيلتي است.
ايشان در شكيبايي و استقامت و قدرت ايمان و تقوي يگانه بودند و در فصاحت و بلاغت در حدّ پدر بزرگوارشان بودند و كسيكه در سخنراني او توجه نمايد اين مطلب بر او پوشيده نيست.

زهد حقيقي
زهد حقيقي آن است كه از غير خدا بريده باشي، علاقه قلبي تو فقط به خدا باشد و هرچه راجع به اوست.
هوي و هوس كنار رفته، خود و خودي از بين رفته فقط خدا مانده و آنچه خدائيست نه اينكه معني زهد طلب دنيا نكردن يا نداشتن مال باشد بلكه حقيقت زهد امري قلبي است و آن از غيرخدا چشم‌پوشيدن است و به غيرخدا دلبستگي نداشتن و آخرت را بر دنيا ترجيح دادن است و براي خدا از لذت و خوشيهاي نفس گذشتن است، بالاترين مقام زهد راجع است به مقام نبوت و امامت يعني از شرايط پيغمبر و امام زاهد بودن است پس از آن زهد اولياء و دوستان خداست از گفتار و كردار حضرت زينب (سلام الله عليها) آنچه كه به ما رسيده مي‌فهميم كه در چه مقامي از زهد قرار داشته، اعراض از غيرخدا و شهوات و زينتهاي دنيا اين را به ما مي‌رساند آن بانويي كه در آن خانه و با چنان همسر مهرباني زندگي مي‌كرد كه بحر جود و كرم بود و از ثروتمندان مشهور بوده، قدري داراي جود و سخاوت بود كه در مدينه ضرب‌المثل شده بود درب خانه‌اش به روي ناتوانان و حاجتمندان باز بود، غلامها و كنيزها و وسايل راحتي براي آن بانوي گرانقدر به هر اندازه كه مي‌خواست فراهم بود و هيچ كسري نداشت، ناگهان مي‌بيند كه امام زمانش مي‌خواهد حركت كند تمام خوشيها و راحتيها را رها مي‌كند و خود را در درياي رنجها و ناملايمات مي‌افكند و اين زهد حقيقي است از دنيا گذشتن در راه حق.

حركت كاروان امام حسين (ع) از مدينه
هنگام خروج حضرت امام حسين (عليه‌السلام) و اهل بيت او كه زينب (سلام‌الله عليها) نيز در جمع آنان بود همه همسايگان و بستگان مخصوصاً عبدالله بن‌جعفر همسر خانم زينب (سلام‌الله عليها) او را از خطر اين مسافرت آگاه مي‌كردند و برايش حداقل ناراحتيهاي اين سفر را شرح مي‌دادند.
عبدالله به همسر خود مي‌گفت: كه مردم به ناحق علي (عليه‌السلام) را مسئول كشتار بستگان خود در جنگها و غزوات پيامبر مي‌دانند به ويژه آنكه اين كشتارها در زمان خلافت علي (ع) نيز تكرار شده، خانواده‌هاي داغدار سبب آن را شمشير علي مي‌دانند.
اگر در زمان حيات پيامبر همه اينها از ترس و احترام نبوت ساكت بودند، اكنون ديگر آرام نخواهند نشست و بدون شك به فكر انتقام در كنام خود آرميده و منتظرند تا در اولين فرصت از خاندان علي (عليه‌السلام) انتقام بگيرند، به ويژه‌انكه محركين خونخوار و كينه‌توزي چون آل‌سفيان پشت‌سر آنهاست و دقيقه‌اي آنها را راحت نمي‌گذارند.
حضرت زينب (سلام الله عليها) پاسخ داد: عبدالله من خطر را پيش از تو حس مي‌كنم و شايد آنچه از نتايج اين سفر مي‌دانم تو نمي‌داني.
عبدالله پرسيد: زينب آن چيست؟ كه تو مي‌داني و من از آن بي‌خبرم! حضرت پس از آهي سرد كه چشمانش را پر از اشك كرد، نگاهي به صورت عبدالله انداخت و فرمود: اي عبدالله بارها در خواب و بيداري اين موضوع را شنيده‌ام كه پدر و مادرم حتي پس از مرگ نيز موكداً آن را تأكيد فرمودند زيرا آنها از جدم رسول خدا نقل مي‌كردند: «من نبايد لحظه‌اي برادرم را ترك گفته و او را تنها بگذارم».
عبدالله مي‌دانم منظور تو از ماندن من در مدينه اين است كه حسين را نيز وادار به ماندن نمايي تا خطري او را تهديد نكند …
اگرچه وظيفه هر زن مسلمان شنيدن خواسته‌هاي شوهر و انجام آنهاست، اما اي پدر گرامي فرزندانم، آنچه من مي‌دانم تو از آن بي‌اطلاعي و آنچه من از اين جريان درك مي‌كنم و بدان نزديكم تو از آن فاصله داري.
فقط مي‌توانم به تو بگويم: «تو آزادي و مي‌تواني شريك ديگري براي زندگي خود انتخاب كني» من با خدا پيماني جداگانه دارم كه در مفاد آن چنين مقرر است بايد در خدمت برادرم باشم. آيا سئوال ديگري داري؟
و در حاليكه اشكهاي عبدالله روي صورتش مي‌غلطيد پاسخ داد: نه نه، اي زينب با وجود تو نام زن ديگري بردن كار عاقلانه‌اي نيست، آفتاب تو هركجا باشد پرتو انوارش زمين را منور مي‌كند و بالطبع شامل حال من نيز خواهد شد، من افتخار همسري تو را داشته‌ام و هر طوري كه رضاي خاطر توست آن را قبول دارم، تو هركجا به خدمت برادر و امامت بروي آزادي.
منظور من دفع خطر از مولايمان بود اين بگفت و چشمان پر از اشك خود را به چهره زينب (سلام‌الله عليها) دوخت و او را ضمن رضايت كامل به اتفاق برادرش امام حسين (عليه السلام) روانه نمود.
با اعتقاد به اينكه او زن عاقله و فاضله‌اي به شمار مي‌آمد بايد اذعان كنيم كه او آماده‌ فداكاري و داوطلب خدمتگذاري در راه حق بود و در زندگي هدف و برنامه‌اي غير از اين نداشت.
چه وقتي تصميم برادر را از دفاع حق و مخالفت با ظلم و بيدادگري ديد، آنچنان تحت‌تأثير قرار گرفت كه گويي داستان موسي در سرزمين طو تكرار شده است، همانطوريكه موسي در كوه طور همه‌چيز خود را (زن و فرزند و گوسفندان كه پس از سالها زحمت بدست آورده بود) رها كرد و به دنبال ماهيت يك شجره كه از آن آتش نارنجي رنگ ساطع بود رفت و خداجويي را بر دنياطلبي ترجيح داد.
زينب (سلام‌الله عليها) نيز موسي زمان خود شد، خانه و زندگي و همسر خود را رها كرد و در راه حق قدم نهاد.

حركت امام حسين (ع) از مكه
پيامبر (صلي الله عليه و آله) از مكه به مدينه هجرت كرد تا اسلام را نيرو و توان بخشد و جامعه توحيدي و امت اسلامي را بنيان نهد و ريشه اين نهال نو را در دل مردان و زنان مستعد بگستراند حسين (عليه‌السلام) از هجرت‌گاه جدش به مكه و سپس به كربلا هجرت كرد تا اين نهال نوپا و تازه پا گرفته را كه امويان قصد خشكاندنش را داشتند با خون خود آبياري كند تا مفاهيم و حقايق قرآن و اسلام محمدي جاودان بماند.
زينب كبري (سلام‌الله عليها) دختر اميرمومنان با دو فرزند خود محمد و عون‌اكبر كه با رضايت پدرشان همراه قافله امام حسين (عليه السلام) حركت كرده بودند پس از پنج روز مسافرت به مكه معظمه رسيدند تدابير شديدي براي جلوگيري از فعاليت امام (عليه السلام) در مكه صورت مي‌گرفت والي مدينه وليد بن عقبه كه تاريخ او را مردي ملايم توصيف مي‌كند حاضر نبود خون پسر پيامبر (صلي الله عليه و آله) را بريزد و به جرم سستي در اخذ بيعت از مولا حسين (عليه السلام)و عدم‌توانايي در جلوگيري از فرار عبدالله بن‌زبير عزل شد و به جاي او عمروبن سعيد معروف به اشدق يكي از وحشي‌ترين و درنده‌ترين مردان بني‌اميه والي مدينه شد.
اما حضرت امام حسين (عليه السلام) به پاس احترام عهدي كه برادر بزرگوارش امام حسن (عليه السلام) با معاويه ملعون بسته بود اقدام مسلحانه را عليه معاويه جايز نمي‌دانست و موكول به بعد از مرگ او مي‌نمود ولي حال مردم براي تجديد خواستهاي خود با ارسال نامه‌هاي مكتوب مبادرت كردند، عدد اين نامه‌ها را دوازده هزار عدد نوشته‌اند.
هشتم ذي‌حجه سال 60 هجري فرا رسيد روزي كه حتماً كسانيكه قصد حج دارند بايد در مكه باشند و اگر نتوانند حاضر شوند حج آنها ناتمام مي‌ماند، امام (عليه السلام) در صحراي عرفه دعاي عرفه را مي‌خواند و با خداي خود عهد و پيمان مي‌بندد كه دين و آئين او را نگهبان باشد.
امام حسين (عليه السلام) كه با ديد الهي به همه‌ي مسائل روز آگاه بود از قصد ترور خويشتن توسط عمال اموي مطلع شد و براي جلوگيري از هتك حرمت حرم الهي و اعلام عدم‌بيعت با يزيد ملعون، با كاروان خود از مكه خارج شد. زيرا اگر مي‌ماند نه تنها حرم امن الهي به خون حسين (عليه السلام) گلگون مي‌شد بلكه نداي حق عليه باطل خاموش مي‌گشت و سركردگان دنياپرست به مقصود خود مي‌رسيدند، امام حسين (عليه السلام) مي‌دانست كه چه بماند و چه برود شهيد خواهد شد ولي خون او با ارزش‌تر از اين بود كه اينطور خاموش و بدون اثر ريخته شود، بعد هم چند نفر را فوراً دستگير و مجازات مي‌كردند و قائله ختم مي‌گشت و قضيه را با زيركي و رياكاري خاتمه مي‌دادند.
سومين نور امامت، هوشيارتر از اين بود كه اينگونه مكرها بتواند او را در دام خود فرو كشد اگر قرار بود شهيد شود بايد شهادت او طنين‌انداز هميشه حيات بشر شود براي همين اول عدم‌بيعت حسين (عليه السلام) با يزيد و بعد خروج او از مدينه همچنين افشاگريهاي او در مكه عليه حكومت فاسد بني‌اميه و حالا نيز خروج ناگهاني‌اش، اين ندا را مي‌داد كه نواده پيامبر (صلي الله عليه و آله) زير بار ظلم و جور نمي‌رود و حيله‌هاي آنها را در هم مي‌ريزد.
آري كاروان حسين (ع) به راه مي‌افتد، كارواني كه خواهر همدل و دلسوزش نيز در آن است و تمامي وقايع را نظاره‌گر است، خواهر عزيز حسين (عليه السلام) با تمامي خانواده و اصحاب پاكش به همراه امام زمان خويش حركت كردند.
امام حسين (عليه السلام) پس از شنيدن خبر شهادت سفير خود به كوفه (مسلم بن عقيل) و همچنين هاني‌بن عروه و آگاه شدن از اينكه سران مردم به وسيله كيسه‌هاي زر و طلا تسليم عبدالله شده‌اند و ديگر در كوفه كسي او را ياري نخواهد كرد، به سمت سرزمين نينوا تغيير مسير داد و ننگ بي‌وفايي و عهدشكني بر پيشاني اهل كوفه زده شد زيرا در صورتيكه خود با نامه‌هاي پياپي امام را به ياري مي‌خواندند ولي تسليم حكومت جور گشتند و خود را بي‌نصيب از رحمت خدا ساختند.

ورود به كربلا
سرانجام قافله متقين و سعداء به زمين كربلا رسيد و به فرمان امام توقف كردند، آنان مانند صفي از نور ايستاده بودند و چشمها به افق دوخته شده بود.
لشكريان نور و ظلمت در مقابل هم صف كشيده‌اند، سواري نزديك مي‌شود، بين دو لشكر مي ايستد و نگاهي به حسين (عليه السلام) و يارانش مي كند، بدون اينكه سلامي كند و اظهار ادبي نمايد يكسر به جانب حر رفت نامه‌اي به او داد به اين مضمون: هركجا اين نامه به دست تو رسيد حسين را متوقف كن و دقت نما از آب و گياه منزلگاه او دور باشد!!!
زينب كبري (سلام‌الله عليها) دقيقاً مواظب تغيير حال برادر است او را مي‌بيند كه به انديشه‌اي ژرف فرورفته است خبر شهادت مسلم و قيس بن مسهر الصيداوي اولين خبر كوبنده براي اين اردوي كوچك كه آئينه تمام نماي پاكي و عشق به الله است بود.
اسلام از اساس و بنيان در خطر انهدام است، دست‌اندركاران توليت اسلام به جاي رهبري با تمام قوا در صدد مسخ و بي‌محتوا ساختن فرامين الهي و نابود كردن همه آثار آئين محمدي و علوي هستند، حسين (عليه السلام) را بر سر دوراهي تاريخ زندگي خود قرار داده‌اند و به خيال خود او را در محاصره گذاشته‌اند.
اما حسين سيد و سالار پاكباختگان تاريخ در هيچ يك از لحظات اين مسير دور و دراز تا كربلا و نه بعد از آن تا شهادتش يك لحظه هم ترديد به خود راه نداد.

روز دهم محرم يا عاشوراي حسيني
ظهر عاشورا است و هيچ يار و ياوري براي حسين (عليه السلام) نماند، تمام اصحاب مخلص و فرزندان پاك اهل بيت از صبح در پيكار با دشمن خونخوار، شهيد گشته‌اند امام اراده كرد از خيمه خارج شود و پس از اينكه وصاياي خود را به علي‌بن‌الحسين فرمود و نيز زنان و فرزندان كوچك را دعوت به صبر و پايداري نمود خارج شد، حضرت زينب دست برادر را گرفت و فرمود: برادرم كمي آهسته و آرام، لحظه‌اي توقف كن تا با نگاهم توشه‌اي برگيرم و با تو وداع كنم وداعي كه سرانجامش جدايي است … و در همين حال به دست و پاي برادر بوسه مي‌زد. زنان حرم نيز دور حضرت را گرفتند، امام حسين (عليه السلام) آنها را به خيام برگردانيد.
آنگاه خواهر خود زينب را خواست، او را توصيه به صبر نمود، دست مباركش را بر سينه خواهر نهاد و از بي‌تابي كردن آرامش نمود و آنچه را كه خداوند متعال به عنوان پاداش صابرين آماده كرده و به مقربين درگاهش وعده فرموده، براي وي بيان كرد. در اين موقع رضا و خشنودي در صورت زينب (سلام‌الله عليها) ظاهر گرديد و آرام گرفت.

وقايع بعد از ظهر عاشورا
بعد از شهادت امام حسين (عليه‌السلام) خواهر عزيز او تنها بود، نه برادري و نه برادرزادگاني، نه فرزندي و نه ياران فداكاري، همه و همه با فداكاري عظيم به شهادت رسيده بودند.
از اينها گذشته مسئوليت و سرپرستي اهل بيت طهارت و بازماندگان شهداء نيز به عهدة وي بود و بالاتر از همه پرستاري از باقي‌ماندة سلسلة امامت و ولايت امام علي بن الحسين (عليه‌السلام)، كه به طرز معجزه‌آسايي از واقعة كربلا جان بدر برد و به خواست خدا براي هدايت امت اسلام زنده ماند!!! هم برعهدة او بود.
وظيفة سنگين خانم زينب (سلام الله عليها) با شهادت امام حسين (عليه‌السلام) آغاز گشت، با اعلام خبر شهادت پيشواي شهيدان گريه و زاري به حدّي خارج از تصور جريان پيدا كرد و صحنه‌اي جگرخراش را بوجود آورد، زينب (سلام الله عليها) نيز كه مانند افراد بشر داراي احساسات رقيقه بود، دستخوش ناراحتي سختي گرديد و مدت زماني بي‌اختيار گريه و زاري كرد و در مصائب وارده با ديگران همدردي و ندبه نمود ولي بعد از مدت زماني در حالتي از تفكر فرورفت و مانند اينكه موضوعي او را به خود مشغول داشته با قيافه‌اي ملكوتي و آسماني در انديشة عميقي فرورفت.
براستي زينب (سلام‌الله عليها) در آن حالت بحراني و آن وضع خفقان‌آور در چه فكري بود و به چه چيزي مي‌انديشيد؟ شايد آن گفتة پيامبر (صلي الله عليه و آله) به خاطرش رسيد كه به او فرمود: دخترم تو در عمر گرانبهايت در مسير يكي از سخت‌ترين حماسه‌ها و آزمايشات الهي قرار خواهي گرفت …
يا شايد به فكر سفارش و توصيه برادرش امام حسين (عليه‌السلام) افتاد كه در شب گذشته به او فرمود: «خواهر از خداوند پروا كن و در مصائب و بليّات به قسمي كه خداوند فرموده عزاداري كن و صبر و متانت را پيشه ساز، چون من از اين جهان رفتم گريبان چاك مكن، صيحه مزن و با لطمه چهرة خود را مخراش، در مرگ من صبور باش و صدا به گريه و زاري و شيون بلند منماي ...»
گويا در اثر همين افكار و يادآوري اين نكات بود كه ناگاه حضرت به خود آمد حركتي كرد و مانند فرماندهي تيزبين به اطراف خود نگاهي انداخت.
يك طرف شادي و پايكوبي دشمنان و طرف ديگر زاري و فغان اهل حرم و بازماندگان شهداء، طرف ديگر اجساد مطهر جانبازانِ عاشوراي حسيني كه در آن گرماي آتش‌زا روي ريگهاي داغ افتاده بودند همه و همه را از نظر گذرانيد.
اولين اقدام آن بانوي دلير در دشت كربلا اين بود كه براي جلوگيري از هر گونه خطرات احتمالي و شايد براي گردآوري اهل خيام كه در اثر آتش‌سوزي چادرها در بيابان پراكنده شده بودند، با هر تلاشي كه مي‌شد آنان را كه از عزاداري و جدايي از شهيدان خود دست‌بردار نبودند، در يك مكان متمركز نمود و چون محلّي براي اقامت و استراحت بازماندگان وجود نداشت و تأمين چنين مكاني با هر كيفيت از واجبات به شمار مي‌رفت، با كمك و همراهي ديگران مخصوصاً ام كلثوم (عليها‌السلام) از چادرهاي نيمه سوخته و تيركِ خيمه‌ها كه شايد هنوز دود از آنها برمي‌خاست محيط كوچكي را محصور نموده و زنان و كودكان را در آن سكني داد و بعد از آن از آنجائيكه در اثر به آتش كشيده شدن خيمه‌ها احتمال آن مي‌رفت كه از بين آنها فردي سوخته و يا احياناً گم شده باشد به شمارش آنها پرداخت.
و در نتيجه همين كار بود كه متوجه شد دو كودك از اهل بيت از جمع آنها كم مي‌باشد و بعد از جستجوي زياد، در حاليكه ديگر از پيدا شدن آنها مأيوس بودند آن دو را كنار بوته‌ي خاري ديدند كه در آغوش يكديگر جان سپرده‌اند، زيرا غم و اندوه زياد كه وجود كودكانه‌ي آنها تحمل و ظرفيت آن را نداشته و همچنين تشنگي چندروزه كه حرارت آتش خيمه‌ها آن را تشديد مي‌نمود آن دو را از پاي درآورده بود و به جمع شهداي كربلا افزود.
نوشته‌اند چون عمر سعد از اين جريان باخبر گرديد دستور داد بلافاصله آب در اختيار اهل بيت قرار دهند ولي وقتي آب در مقابل آنها گذاشتند هيچيك از آنها حتي كودكان كه از تشنگي چندروزه در حال مرگ بودند، نه تنها قطره‌اي از آن بر لب نزدند بلكه همگي شديداً به گريه افتادند، چون مشاهده آب، داغِ آنها را تازه‌تر نمود و به ياد آنان آورد كه پدران و برادران و شوهران و عمو و ياورانِ آنها همگي با لب تشنه و جگرِ سوزان از عطش شجاعانه در راه حق و حقيقت به شهادت رسيدند و اجساد مطهر آنها بدون كفن روي ريگهاي داغ بيابان باقي مانده است ...
در هر حال آفتاب روز عاشورا كه ناظر عجيب‌ترين حوادث تاريخ بود غروب كرد و ماه در آسمان آبي و بدون ابرِ دشت كربلا نمودار شد و شب يازدهم كه به نام شام غريبان معروف مي‌باشد آغاز گشت.

شام غريبان
اهل بيت و بازماندگان در آن فضاي به ظاهر محصور جاي گرفتند، عمر سعد ملعون منتظر دستور عبيدالله بن زياد بود و اجازة هيچ اقدامي به اسيران مظلوم و محزون نمي‌داد، حتّي آنها اجازة دفن شهداي خود را نداشتند و درمانده و مصيبت‌زده با دلداريها و موعظه‌هاي حضرت زينب (سلام الله عليها) به ظاهر آرام گرفته بودند.
در تاريكي مطلق اين شب يك نقطة روشن در زمين مي‌يابي، گوشه‌اي از يك بيابان و در اين گوشة نوراني، او را مي‌بيني كه خسته و سنگين گام برمي‌دارد، اگر از صبح همراه اين زن پراستقامت بودي، مي‌دانستي كه چرا اين گونه خسته و شكسته است، آخر او از صبح يك نفس در اضطراب است و هنگام شهادت هر يك از ياران و خاندان حسين (ع) با برادر همدردي كرده است، صبحي كه سخت نگران فرجام روزش بود و از همان لحظه بي‌قرار بود، در تب و تاب فراوان، در مصيبت اميد روزي كه به پايان رسيد، آغاز جدايي شد و فاجعه‌اي كه باور كردنش هنور هم باوركردني نيست.
در طوفان سهمگين كه از سرزمين نيرنگ و عناد ورزيدن گرفت، او عزيزترين كسانش را از دست داد و اكنون در اين شبانة غربت، او زني تنهاست ... كيست اين زن؟
از فرداي همين شب است كه جريان تاريخ دگرگون مي‌شود. اگر قهرمان تنهايي اين شب، فردا تماميت ظلم را به محاكمه نكشانده بود و حكم مظلوميت حق‌طلبان هميشه خفته در خون را، صادر نكرده بود، ديگر، هيچ اثري از حق‌پيشگان باقي نمي‌ماند و جريان تاريخ يكسره در سيطرة شب‌پرستانِ تاريك‌انديشِ شيطان‌كردار، قرار مي‌گرفت، بي‌آنكه نشاني از روشني و هدايت باقي مانده باشد او كه فردا را چنين آباد ساخت، امشب پيچيده در مصيبت و غربت و تنهايي است، او از ميانة اين غربت است كه طلوع استواري و ماندگاري حق را سبب خواهد شد، او اوج رسالت انسان در پاسداري از حريم رستگاري و سعادت است، او نهايت صبر و ايثار است. او تنها كسي است كه مي‌توانست از دل اين شب كه محصور بين مصيبت و اسارت است، آزادگي و سرافرازي را به ارمغان آورد.
او را مي‌شناسيد، او تنها پيام‌آور و آخرين بازمانده است، او دختر علي (عليه‌السلام) زينب كبري (سلام الله عليها) است، زينب (سلام الله عليها) با تمام وجود سنگيني مصيبتها را حس كرده است، از آغاز جنگ تا آنجا كه اسب خونين يال افكنده بازگشت ...
به خيمه‌ها كه تاختند، همه جا در شعله‌هاي نفاق به خاكستر نشست و پس از آن هياهوي زنها و بچه‌ها بود كه از ميانة دود و آتش هر يك به سويي مي‌گريختند و زينب هراسان و مضطرب، نگاهي به بيابان داشت كه بچه‌ها به كدام سو مي‌رفتند و نگاهي به خيمه‌اي كه عزيزش در آن توان برخاستن نداشت ...
شام غريبان در نجات يتيمان از چنگال غارتگران و پس از آن سكوتي سهمگين و تلخ، دشمن را نيز خستگي در كام خود كشيده است.
تنها نالة دردآلوده كودكي است كه يادآور غربت مي‌شود، كودكي كه در خواب ناله مي‌كند، خوابي نه در بستر آسايش شبانه، كه در شنهاي تب‌آلود صحرا. ديري نيست كه آرام گرفته‌اند. خار كه از پاي بچه‌ها كشيد، خواب در ربودشان و اينك او با همه خستگي بي‌خواب است. هجوم خاطره‌ها در ذهن حضرت زينب (سلام الله عليها)، خواب را به دوردست فرافكنده است.
اين بيابان آرام گرفته در خلوت شب، چه غوغايي پشت سر گذاشته، پنجاه سال حادثه و طوفان او را از حجرة باصفاي مادر اينك به گوشة اين بيابان كشانده است، چه سخت سالهايي بود بعد از مرگ پيامبر!!
زينب (سلام الله عليها) به اطراف نظري افكند، كسي را نمي‌يابد. به سركشي اطفال برمي‌خيزد، چهره‌هاي خسته و درهم خفته در آغوش خواب و ناله‌هايي كه گاه از آن خفتگان برمي‌خيزد. به زنان كاروان هم سري مي‌زند. آنان كه بيدارند، مبهوت و متحير از باور فاجعه، نگاهشان كه به زينب مي‌افتد، سر در دامن اشك فرو مي‌برند.
صداي گرية زنان با نالة كودكان در هم پيچيد و او در اين انديشه كه خدايا چه كند با اين شكسته‌دلان؟ چگونه به سامانشان برساند؟
فردا كه خواب خستگي از تن بيرون برد و بيداري، يادآوري تنهايي و اسارتشان شد، اگر از او معناي اسارت را پرسيدند چه بگويد؟
راستي كجا خواهند برد اين اسيران كوچك را؟ اسيراني كه زينب (سلام الله عليها) در چهرة يكايك آنان، رخسار پدرانشان را مي‌بيند.
آرام از كنار عزيزانش مي‌گذرد، چندگاهي پيش نرفته است كه ناله‌اي او را به سوي خود مي‌خواند، برمي‌گردد شتابان و سراسيمه، دختركي او را مي‌طلبد. سينه‌ي زينب كه سر كوچك دختر را در خود مي‌فشرد، ماية آرامش مي‌شود، خواب چه ديده است كه اينگونه مي‌گريد، لبهاي خشكيده‌اش هنوز يادآور عطش روز است، زينب كمي آب به او مي‌نوشاند.
پاسي از شب گذشته است و در اين ميانه‌ي تاريك تنها زينب است كه همچنان بي‌قرار و بي‌تاب به سويي مي‌رود و باز مي‌آيد ...
نزد امام زين‌العابدين (عليه‌السلام) مي‌رود و مي‌فرمايد: اي بازمانده پيشينيان! خداوند تو را براي اين خيل بي‌پناهان نگاه دارد، جز تو نقطه اميدي نيست. حق داشتي كه امروز، آنگونه بي‌تاب شدي، من لحظه‌لحظه، فاجعه را نظاره مي‌كردم و جرعه‌جرعه آن را مي‌نوشيدم امّا تو چشم كه باز كردي خود را در مقابل پدر يافتي كه سخت تنها بود، از هر كس سراغ گرفتي رفته بود. حتّي عمويت عبّاس، حتّي برادرت اكبر. حق داشتي كه با تمام قوا از جاي برخيزي، به قصد ياري امام، از من سراغ شمشير گرفتي، در حضور پدر. اگر تو نيز در كنارم نبودي، اين دل خسته و پرتشويش، كجا آرام مي‌گرفت، آه اي عزيز، ياد برادر را زنده مي‌كني ...
زينب (سلام الله عليها) روي به سويي برگرداند كمي آن سوتر، قتلگاه است ... خدايا چه شده، ديشب با او سخن مي‌گفتم، در كنارش بودم، بلنداي قامتش را مي‌ديدم كه چه استوار و محكم بود، هنگامي كه به خيمه‌ها سركشي مي‌كرد چهرة مهربان و زيباي او كه چگونه به لبخند مي‌نشست وقتي كه به زنان و كودكان سر مي‌زد و امشب ...
حسين (عليه‌السلام) يادآور پيامبر و علي و مادر و حسن بود. آنهمه مصيبت را با هم تحمل كرديم، پدر كه مادر را غسل مي‌داد، دستان حسين را من به تسلي در دست داشتم و او سرم را در سينه‌ي صبرش مي‌فشرد و امشب من تنهايم، با اينهمه مصيبت‌كشيدة       در بند ...
نفس در سينه سنگيني مي‌كند، حتي آه هم از دل بالا نمي‌آيد، سنگيني عطش حسين و يارانش گلو را خشك مي‌گرداند، دستها در اختيار و اراده نيستند و پاها زخمي و تاول زده‌اند از دويدن روي خارها و شنزارها و چشمها هنوز در حيرت از آنچه ديده‌اند.

 

   پخش زنده حرم حضرت امام رضا علیه السلام+کد قرار گیری در وبلاگ و وبسایت

 

   مداحی های صوتی فاطمیه + دانلود

 

   زیارت نامه حضرت علی اكبر علیه السلام

 

   زیارت امين الله -ويژه ميلاد امام علي علیه السلام+دانلود

 

   احادیث گهربار امام محمد تقی عليه السلام




محل تبلیغ شما

ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *
عکس خوانده نمی شود